سوفی برای دیدن خاله اش به برلین میرود خاله ی سوفی فیلکس را به بازار روز میبرد سوفی از آنجا کتاب قصه های پریان میخرد.آن شب برای خرگوش کوچولویش چند تا قصه میخواند. نیمه شب اتفاق عجیبی می افتد.فلیکس غیبش میزند سوفی به خانه ی خودشان بر میگردد و مدتی بعد نامه ای از فیلکس برایش میرسد او توی نامه نوشته که چمدانش یک دفعه مثل قالیچه پرنده پرواز کرده و او را به آسمان برده.فیلکس از جاهای مختلف دنیا برای سوفی نامه می فرستد. در این کتاب میتوانید نامه های فیلکس را بخوانید و درباره ی سرزمین ها و مردمی که فیلکس دیده اطلاعات زیادی پیدا کنید.
ایستگاه آخر
در ايستگاه بعدي، مرد نابينايي با يك گربه ي خال خالي سوار شد. چارلي از جايش بلند شد و از مادربزرگش پرسيد: «چرا آن آقاهه نمي تواند ببيند؟»
مادر بزرگ گفت: «پسرجان تو از ديدن چه مي داني؟! بعضي ها دنيا را با گوش هايشان مي بينند!»
مرد نابينا همان طور كه هوا را بو مي كشيد، گفت: «درسته! حتي با بيني شان هم مي بينند! مثلا من دارم مي بينم كه شما امروز عطر خوش بويي زده ايد
17,000 تومان
مرجع:
9786008617341
At the next station, the blind man rode with a spotted cat. Charlie got up and asked his grandmother, "Why can't that gentleman see?" The grandmother said: "What do you know from seeing your son ?! "Some see the world with their ears!" "That's right," said the blind man as he sniffed the air. They even see with their noses! For example, I see that you have smelled perfume today