بچه ها به همراه خانم مربی برای تماشای سنگ ها به گردش رفتند. آنها به خانه ها نگاه می کردند. چند خانه بود که بیرون آنها از سنگ رنگی ساخته شده بود و بچه ها آنها را به هم نشان می دادند. وقتی به نانوایی سنگکی رسیدند، یکی از بچه ها گفت: (نگاه کنید، به نان ها سنگ چسبیده!)
تو همیشه دوست منی
خواهری خرسی و لیزی با هم خیلی صمیمی بودند. با هم عروسکبازی و دوچرخهسواری میکردند. آنها دوستان خوبی برای هم بودند تا اینکه سوزی به شهر آنها آمدو با بچهخرسها دوست شد ولی خواهرخرسی خیلی بیشتر با او وقت میگذراند و کمکم لیزی از دست آنها ناراحت شده بود تا اینکه یک روز…
18,000 تومان
مرجع:
9786004772631