بچه ها به همراه خانم مربی برای تماشای سنگ ها به گردش رفتند. آنها به خانه ها نگاه می کردند. چند خانه بود که بیرون آنها از سنگ رنگی ساخته شده بود و بچه ها آنها را به هم نشان می دادند. وقتی به نانوایی سنگکی رسیدند، یکی از بچه ها گفت: (نگاه کنید، به نان ها سنگ چسبیده!)
جزیره ای زیر آب
دلم گرفته، بابا و مامان به حرفم گوش نمی کنند. می خواستم بروم پیش سمیر، روی صندلی فرمانروایی ام که خودم ساخته ام بنشینم و باهاش حرف بزنم، اما نمی توانستم، چون گریه ام می گرفت. از دیروز همه اش گریه ام می گیرد. دیشب خواب دیدم خانه مان پر از یخ شده. یخ ها یکهو آب شدند و همه رفتیم زیر آب. کاغذ روزنامه ها همه جا چسبیده بود. من ریز ریزش کردم و ریختم دور، ولی از بس الکی همه اش را حفظ کردم، توی خواب هم دست از سرم برنمی داشت.