مداد
یک مداد بود که تنها یک گوشه افتاده بود. او تصمیم گرفت کاری انجام دهد. برای همین بلند شد و شروع کرد به نقاشی کشیدن. اول یک پسر کشید. پسر از مداد خواست برای او یک سگ بکشد. سگ از مداد خواست برای او یک گربه بکشد. بعد پسر و سگ و گربه شروع کردن به بازی کردن. بعد خیلی گرسنهشان شد. برای همین مداد برای آنها یک سیب، استخوان و غذای گربه کشید، اما نه.... آنها اعتراض کردند که غذایشان سیاه و سفید است. برای همین مداد فکری کرد. مداد یک قلمو کشید. قلمو شروع کرد به رنگ کردن پسر و سگ و گربه و خوراکیها و هرچیزی که مداد نقاشی میکرد. بعد مداد همسایهها را کشید. خانم همسایه را هم با یک کلاه کشید. خانم همسایه گفت: این کلاه خیلی مسخره است و مداد فکر کرد چکار کند. تو فکر میکنی مداد برای حل مشکل کلاه خانم همسایه، چهکار کرد؟
سایر کتاب های همین ناشر
نظر شما درباره این محصول
پرسش و پاسخ
موجود شد خبرم کن!
بهمحض موجود شدن این محصول، برایت پیامک میکنیم.



