اگر سوفی چیزی درباره ی هدیه ی غافلگیر کننده ی روز تولد نیویورک نخوانده بود.حتما این همه اتفاق نمی افتاد. مین باعث شد که این فکر عجیب و غریب به ذهن فیلکس برسد که برای جشن تولد سوفی هدیه ی مخصوصی بگیرد. جست و جویش او را به سفری ماجرا جویانه در سراسر دنیا می کشاند و میبینند که چه جشن های تولد متفاوتی در کشورهای مختلف برپا شود.
مداد
یک مداد بود که تنها یک گوشه افتاده بود. او تصمیم گرفت کاری انجام دهد. برای همین بلند شد و شروع کرد به نقاشی کشیدن. اول یک پسر کشید. پسر از مداد خواست برای او یک سگ بکشد. سگ از مداد خواست برای او یک گربه بکشد. بعد پسر و سگ و گربه شروع کردن به بازی کردن. بعد خیلی گرسنهشان شد. برای همین مداد برای آنها یک سیب، استخوان و غذای گربه کشید، اما نه.... آنها اعتراض کردند که غذایشان سیاه و سفید است. برای همین مداد فکری کرد. مداد یک قلمو کشید. قلمو شروع کرد به رنگ کردن پسر و سگ و گربه و خوراکیها و هرچیزی که مداد نقاشی میکرد. بعد مداد همسایهها را کشید. خانم همسایه را هم با یک کلاه کشید. خانم همسایه گفت: این کلاه خیلی مسخره است و مداد فکر کرد چکار کند. تو فکر میکنی مداد برای حل مشکل کلاه خانم همسایه، چهکار کرد؟