دکتر هنری جکیل، یکی از بهترین پزشکان لندن، رازی دارد که هیچکس از آن خبردار نیست. او هر شب در آزمایشگاهش مشغول کار است، اما نه دارو درست کردن؛ بلکه در حال ساختن معجونی است که نیمهی بد انسان را از نیمهی خوبش جدا میکند. او دقتی از این معجون مینوشد، متوجه میشود که نیمهی بد او مردی زشت و شیطان صفت به نام ادوارد هاید است. آیا ممکن است که دکتر جکیل و آقای هاید بتوانند در کنار هم زندگی کنند یا آقای هاید عرصه را بر دکتر جکیل تنگ خواهد کرد؟ از کتابخانهی کلاسیک مهتاب وارد دنیای شاهکارهای جاودانهی ادبیات شوید.
قصه های خیلی قشنگ (102 قصه ی خواندنی)
یک سال در مدینه باران نبارید و خشکسالی شد. در آن سال قیمت گندم و نان روزبه روز بیش تر می شد. در یکی از همین روزها امام صادق، از "معتب" ـ دوست و نماینده ی خود ـ خواست تا تمام گندمی را که به خانه ی امام ذخیره بود به بازار برده و به مردم بفروشد. معتب که می دانست گندم در مدینه نایاب است از این حرف امام تعجب کرد و امام را از این کار بازداشت. اما امام بر این کار اصرار ورزیدند و معتب پس از فروختن گندم ها با ناراحتی نزد امام بازگشت. امام فرمود: ای معتب! از این پس گندم خانه ی مرا روز به روز از بازار بخر. نان خانه ی من نباید با نانی که مردم مصرف می کنند، فرق داشته باشد. دوست دارم نزد خدا از نظر زندگی و خرج و مخارج، با سایر مردم مساوی باشم".