اریک هینکل در جای کوچکی که پنهان شده بود، به خود لرزید. پاهایش را زیر بدنش جمع کرده بود و سرش را بین دستهایش گرفته بود. نمیتوانست تکان بخورد. ولی تنها مشکلش همین نبود. تالاپ! تالاپ! صدای پا داشت نزدیکتر میشد. کسی به آنطرف میآمد. اریک با خودش فکر کرد: «انگار بدجوری گیر افتادهام. شاید باید فریاد بزنم و کمک بخواهم.»
اسپار هر سه نیروی جادویی قدرتمندش را پیدا کرده است و این موضوع میتواند درون را با مشکل بزرگی روبهرو کند. او با چشم سرخ سحر، افعی چنبرهزده و زنبور طلایی بسیار قدرتمندتر از گذشته است و به محض اینکه به جزیرهی میستز برسد، نقشهی اهریمنی و وحشتناکش را عملی میکند؛ نقشهای که میتواند تمام درون را با خطر جدیدی روبهرو کند.