دن براون در کتاب تازه و حیرت انگیز خود، دوزخ، این بار پس از خلق داستانهای تاریخی اش در واتیکان و پاریس و واشنگتن به سراغ فلورانس آمده؛ همان شهری که دانته آلیگیری دوزخ کمدی الهی را در آن پرورواند و از آن تبعید شد و تا آخر عمر در حسرت دیدارش از زادگاهش سوخت. رابرت لنگدان، کارآگاه معماهای تاریخی و هنری، در این کتاب مجروح و مبتلا به فراموشی به هوش می آید و خود را در آستانه خطر مرگ می بیند و اندکی بعد خود را در برابر خطری که نسل بشر را به مخاطره انداخته است.
خاستگاه
دریاسالار لوئیس آویلا بر روی سهپایهای داخلِ نوشگاهِ خلوتی در شهری غریب نشسته بود. برای انجامدادنِ کاری در عرضِ دوازده ساعت چندینهزار کیلومتر پرواز کرده بود و حالا بعد از چنین سفری دیگر نا نداشت.
دریاسالار لوئیس آویلا بر روی سهپایهای داخلِ نوشگاهِ خلوتی در شهری غریب نشسته بود. برای انجامدادنِ کاری در عرضِ دوازده ساعت چندینهزار کیلومتر پرواز کرده بود و حالا بعد از چنین سفری دیگر نا نداشت. جرعهای از دومین گیلاسِ مخلوطِ تونیک و آبِ خود را نوشید و به مجموعهی رنگارنگِ بطریهای پشتِ پیشخوان زل زد.
پیش خودش گفت هر آدمی میتونه وسطِ بیابون مست نکنه، ولی آدم باید خیلی قرص و محکم باشه که تشنه توی واحه بشینه و حتا لب تر نکنه.