دن براون در کتاب تازه و حیرت انگیز خود، دوزخ، این بار پس از خلق داستانهای تاریخی اش در واتیکان و پاریس و واشنگتن به سراغ فلورانس آمده؛ همان شهری که دانته آلیگیری دوزخ کمدی الهی را در آن پرورواند و از آن تبعید شد و تا آخر عمر در حسرت دیدارش از زادگاهش سوخت. رابرت لنگدان، کارآگاه معماهای تاریخی و هنری، در این کتاب مجروح و مبتلا به فراموشی به هوش می آید و خود را در آستانه خطر مرگ می بیند و اندکی بعد خود را در برابر خطری که نسل بشر را به مخاطره انداخته است.
کتاب های جک ریچر (سوء قصد)
ريچر با خودش فكر كرد كه اين يك دام است و يك دفعه چرخيد. هيچ چيز آنجا نبود. هيچ جا چيزي نبود. فقط نماي شهر بي حركت و سرد و بي تفاوت ديده مي شد. پنجره ها را براي يافتن جنبشي چك كرد. دنبال برق زدن آفتاب روي شيشه گشت. چيزي نديد. به ماشين هاي توي خيابان ها نگاه كرد.
ريچر با خودش فكر كرد كه اين يك دام است و يك دفعه چرخيد. هيچ چيز آنجا نبود. هيچ جا چيزي نبود. فقط نماي شهر بي حركت و سرد و بي تفاوت ديده مي شد. پنجره ها را براي يافتن جنبشي چك كرد. دنبال برق زدن آفتاب روي شيشه گشت. چيزي نديد. به ماشين هاي توي خيابان ها نگاه كرد. همه شان بي توجه بودند و با سرعت حركت مي كردند. هيچ كدام از سرعتشان نكاستند. برگشت و مرد ديوانه را ديد كه دو مأمور او را روي زمين نگه داشته بودند و دو تاي ديگر با اسلحه مراقبش بودند. سابربن فروليك را ديد كه سرعت گرفت و از سر نبش پيچيد. محكم در كنار جدول ترمز كرد و مأمورها آرمسترانگ را به داخل پياده رو بردند و روي صندلي عقب گذاشتند.