ایستگاه آخر
در ايستگاه بعدي، مرد نابينايي با يك گربه ي خال خالي سوار شد. چارلي از جايش بلند شد و از مادربزرگش پرسيد: «چرا آن آقاهه نمي تواند ببيند؟»
مادر بزرگ گفت: «پسرجان تو از ديدن چه مي داني؟! بعضي ها دنيا را با گوش هايشان مي بينند!»
مرد نابينا همان طور كه هوا را بو مي كشيد، گفت: «درسته! حتي با بيني شان هم مي بينند! مثلا من دارم مي بينم كه شما امروز عطر خوش بويي زده ايد
سایر کتاب های همین ناشر
نظر شما درباره این محصول
پرسش و پاسخ
موجود شد خبرم کن!
ایستگاه آخرشمارهات را بگذار؛ همان لحظهای که این کالا به انبار برگشت، برایت پیامک میکنیم.
فقط برای همین کالا پیامک میشود — تبلیغاتی در کار نیست.
ثبت شد!
بهمحض موجود شدن، اولین نفری هستی که خبردار میشود.



