سوفی برای دیدن خاله اش به برلین میرود خاله ی سوفی فیلکس را به بازار روز میبرد سوفی از آنجا کتاب قصه های پریان میخرد.آن شب برای خرگوش کوچولویش چند تا قصه میخواند. نیمه شب اتفاق عجیبی می افتد.فلیکس غیبش میزند سوفی به خانه ی خودشان بر میگردد و مدتی بعد نامه ای از فیلکس برایش میرسد او توی نامه نوشته که چمدانش یک دفعه مثل قالیچه پرنده پرواز کرده و او را به آسمان برده.فیلکس از جاهای مختلف دنیا برای سوفی نامه می فرستد. در این کتاب میتوانید نامه های فیلکس را بخوانید و درباره ی سرزمین ها و مردمی که فیلکس دیده اطلاعات زیادی پیدا کنید.
مداد
یک مداد بود که تنها یک گوشه افتاده بود. او تصمیم گرفت کاری انجام دهد. برای همین بلند شد و شروع کرد به نقاشی کشیدن. اول یک پسر کشید. پسر از مداد خواست برای او یک سگ بکشد. سگ از مداد خواست برای او یک گربه بکشد. بعد پسر و سگ و گربه شروع کردن به بازی کردن. بعد خیلی گرسنهشان شد. برای همین مداد برای آنها یک سیب، استخوان و غذای گربه کشید، اما نه.... آنها اعتراض کردند که غذایشان سیاه و سفید است. برای همین مداد فکری کرد. مداد یک قلمو کشید. قلمو شروع کرد به رنگ کردن پسر و سگ و گربه و خوراکیها و هرچیزی که مداد نقاشی میکرد. بعد مداد همسایهها را کشید. خانم همسایه را هم با یک کلاه کشید. خانم همسایه گفت: این کلاه خیلی مسخره است و مداد فکر کرد چکار کند. تو فکر میکنی مداد برای حل مشکل کلاه خانم همسایه، چهکار کرد؟