فصل طوفانها هشتمين و آخرين رمان از مجموعهي پرطرفدار حماسهي ويچر است. داستان اين بار بيش از پيش بر شخصيت گرالت ريويايي متمرکز ميباشد، و طيف گستردهاي از جنبههاي شخصيتي او را به تصوير ميکشد.
آرتمیس
ياسمين بشاره، معروف به جَز، خلافکار است.
حداقل طبق قوانينِ آرتميس، تنها شهر روي ماه. در آرتميس، اگر ميلياردر يا مسافرِ پولدار نباشيد زندگي راحت نميگذرد. به همين خاطر گهگاه کالاي قاچاق وارد ميکند. ضرر که ندارد؟ خصوصاً اگر بدهکار باشي و شغلِ باربريات هم به زور کفافِ اجارهخانهات را بدهد.
ياسمين بشاره، معروف به جَز، خلافکار است.
حداقل طبق قوانينِ آرتميس، تنها شهر روي ماه. در آرتميس، اگر ميلياردر يا مسافرِ پولدار نباشيد زندگي راحت نميگذرد. به همين خاطر گهگاه کالاي قاچاق وارد ميکند. ضرر که ندارد؟ خصوصاً اگر بدهکار باشي و شغلِ باربريات هم به زور کفافِ اجارهخانهات را بدهد.
ولي بالاخره فرصتي پيش آمده تا جَز مرتکبِ خلافي بشود که مو لاي درزش نميرود؛ پاداشش هم آنقدر زياد است که نميتواند پيشنهادِ به اين خوبي را رد کند. مشکلِ اول و کوچک اين است که مأموريتش تقريباً غيرممکن است؛ مشکلِ دومش اين است که ناخواسته درگيرِ مجموعهاي از نقشهها و توطئههاي پيچيده و خطرناک ميشود: چند گروهِ رقيب با هم ميجنگند تا ادارهي شهرِ آرتميس را در اختيار بگيرند. جَز براي نجات جان خودش (و البته نجات آرتميس) چارهاي ندارد جز اينکه دست به قماري بزند غيرممکنتر از مأموريتِ قبلياش.