زار و ویش، وظیفه ای خطیر بردوش دارند. آن ها باید از شهرشان دفاع کنند و این وظیفه، شجاعتی بسیار می طلبد. با ترکیب آهن و جادو، شاید بتوانند این وظیفه را انجام دهند، اما شانس زیادی ندارند و دشمنانشان، بی رحمانه در پی نابود کردن عزیزترین دارایی های آنانند. آیا زار و ویش این بار هم موفق می شوند؟
زندگی واقعی وینی خرسه: داستان یک بچه خرس شجاع در جنگ جهانی اول
بعضي از بعدازظهرها، مردها با گوني زمين بيسبال درست مي كردند و مسابقه مي دادند. يك روز هري و بقيه ي پسرها با تيمي شكست ناپذير از سربازهاي هايلندر مسابقه داشتند. هايلندرها توي زمين با دست خالي روي پاهاي دامن پوششان، آماده ايستاده بودند.
بعضي از بعدازظهرها، مردها با گوني زمين بيسبال درست مي كردند و مسابقه مي دادند. يك روز هري و بقيه ي پسرها با تيمي شكست ناپذير از سربازهاي هايلندر مسابقه داشتند. هايلندرها توي زمين با دست خالي روي پاهاي دامن پوششان، آماده ايستاده بودند.
وقتي در قسمت خانه نوبت هري شد، چوبش را پيش ويني برد و گذاشت او پشتش را به چوب بمالد و گفت: «براي خوش شانسي.» چشم هاي شفافش اميدوار بودند.
هري چند لحظه بعد به توپ ضربه زد و توپ تا آن طرف زمين سمت چپي توي هوا پرواز كرد. دوتا از هايلندرها هم كه تلاش مي كردند توپ را بگيرند، خوردند به هم و هري توانست تا گوشه زمين برود.
بعد از آن ضربه، تقريبا تمام پسرها مي خواستند كه قبل از رفتن به زمين ويني پشتش را به چوبشان بمالد.