دن براون در کتاب تازه و حیرت انگیز خود، دوزخ، این بار پس از خلق داستانهای تاریخی اش در واتیکان و پاریس و واشنگتن به سراغ فلورانس آمده؛ همان شهری که دانته آلیگیری دوزخ کمدی الهی را در آن پرورواند و از آن تبعید شد و تا آخر عمر در حسرت دیدارش از زادگاهش سوخت. رابرت لنگدان، کارآگاه معماهای تاریخی و هنری، در این کتاب مجروح و مبتلا به فراموشی به هوش می آید و خود را در آستانه خطر مرگ می بیند و اندکی بعد خود را در برابر خطری که نسل بشر را به مخاطره انداخته است.
اسپلینترسل
هیچ عملیاتی ساده نیست. همه چالش های خودشان را دارند. نمی توانم همه چیز را طبق برنامه انجام دهم، ولی باید مطمئن شوم که کارم را نامرئی انجام داده ام. اسپلینترسل بودن، فقط به همین موضوع بستگی دارد. هیچ ردپایی به جا نگذار. وارد شو. خارج شو کار تمام. یک اسپلینترسل تنها کار میکند. گروهی از راه دور وضعیت من را زیر نظر دارند و از من حمایت میکنند. حرفه ای هایی که کارشان را خیلی خوب بلدند. ولی من هستم که در خط آتش قرار دارم. به هر حرکتی باید آن قدر فکر کنم که انگار محل عملیات یک صفحه شطرنج بزرگ است. یک اشتباه کوچک میتواند مرگبار باشد. دوست دارم فکر کنم که اشتباه نمیکنم.
هیچ عملیاتی ساده نیست. همه چالش های خودشان را دارند. نمی توانم همه چیز را طبق برنامه انجام دهم، ولی باید مطمئن شوم که کارم را نامرئی انجام داده ام. اسپلینترسل بودن، فقط به همین موضوع بستگی دارد. هیچ ردپایی به جا نگذار. وارد شو. خارج شو کار تمام. یک اسپلینترسل تنها کار میکند. گروهی از راه دور وضعیت من را زیر نظر دارند و از من حمایت میکنند. حرفه ای هایی که کارشان را خیلی خوب بلدند. ولی من هستم که در خط آتش قرار دارم. به هر حرکتی باید آن قدر فکر کنم که انگار محل عملیات یک صفحه شطرنج بزرگ است. یک اشتباه کوچک میتواند مرگبار باشد. دوست دارم فکر کنم که اشتباه نمیکنم.