در اين داستان ايبي و برادرش جونا از طريق آينه جادويي زيرزمين خانه شان وارد قصه ي علاء الدين مي شوند. آن ها به گفته ي جادوگر شرور براي پيدا كردن چراغ جادو، شكستن طلسم ماري رز، برآورده كردن آرزوي علاءالدين و بازگشت به خانه وارد غار مي شوند، اما ايبي با آزاد كردن اشتباهي غول تمام نقشه هايشان را به هم مي ريزد. اكنون بچه ها بايد براي رسيدن به خواسته هايشان ماجراهاي مهيج و شگفت آوري را پشت سر بگذارند.
اگر ما غول بودیم
کایرا دختری کنجکاو، چالاک و بانشاط است و با مردم قبیلهاش در دهکدهای رویایی زندگی میکند که توی دهانهی یک آتشفشان خاموش پنهان است. او و پدرش تنها کسانی هستند که اجازه دارند پایشان را از دیوارهای بلند دهانهی آتشفشان فراتر بگذارند. کایرا مشغول تمرین است که مثل پدرش قصهگو شود و آنها با هم از روستایی به روستای دیگر میروند و افسانههای ترسناکی تعریف میکنند تا غریبهها را از خانهی مخفیشان دور نگه دارند.
کایرا دختری کنجکاو، چالاک و بانشاط است و با مردم قبیلهاش در دهکدهای رویایی زندگی میکند که توی دهانهی یک آتشفشان خاموش پنهان است. او و پدرش تنها کسانی هستند که اجازه دارند پایشان را از دیوارهای بلند دهانهی آتشفشان فراتر بگذارند. کایرا مشغول تمرین است که مثل پدرش قصهگو شود و آنها با هم از روستایی به روستای دیگر میروند و افسانههای ترسناکی تعریف میکنند تا غریبهها را از خانهی مخفیشان دور نگه دارند.
یک روز، کایرا شایعههایی در مورد مردم عجیبوغریبی به نام «زورگیرها» میشنود و تنهایی از آتشفشان بیرون میرود تا شاید بتواند داستان خودش را ببیند و بسازد. ولی کایرا ناخواسته زورگیرها را به سمت دهکدهی مخفیاش هدایت میکند و آنها هم داروندار کایرا و هرچه و هرکس را که برایش عزیز است از او میگیرند.
زندگی کایرا نابود شده است، اما پسری به اسم لووان او را پیدا میکند و خانوادهاش، که در جنگلی انبوه بالای درختها زندگی میکنند، سرپرستی او را میپذیرند. کایرا دیگر کمحرف و گوشهگیر شده است، گذشتهی سیاهش را از همه پنهان میکند و نمیخواهد هیچوقت از خانهی درختی امنش بیرون بیاید.