جاناتان باید برای به انجام رساندن ماموریتی که رئیسش به عهده ی او گذاشته به ترانسیلوانیا سفر کند و کنت دراکولا را ملاقات کند. او پس از طی مسیری طولانی به مقصد می رسد در حالی که در مسیر افرادی به او هشدار می دهند از رفتن به قلعه خودداری کند و اگر به رفتن مصمم است هرگز گردنبند صلیب را از گردنش خارج نکند. مرد ترسی را در دل خود احساس می کند اما سوار بر کالسکه ای می شود که به دنبالش آمده و مدتی بعد خود را در قلعه می یابد. طولی نمی کشد که جاناتان در می یابد میزبانش انسانی عادی نیست در حقیقت مرد میزبان رفتارها و ویژگی هایی دارد که بیش از هرچیز او را به یک خون آشام مبدل می سازد تا یک انسان. شاید علت هشدارهایی که مردم به جاناتان در مورد قلعه دراکولا می دادند این بوده است!
هزار و یک افسانه 5 (سرزمین پریان)
كتاب هزار و یک افسانه 5 اثري است به روايت محمدرضا شمس با تصويرگري رودابه خائف و چاپ انتشارات محراب قلم.
در این کتاب افسانه ها و قصه ي عاميانه و پندآموز به نام هاي: برج جن ها، حاكم كور، مراد چوپان، وفاي زن، شاگرد آهنگر، بي بي گل، وزيري كه ديو بود و… كه نسل به نسل در ميان مردم چرخيده و ماندگار شده اند، توسط محمدرضا شمس گردآوري شده، شكل و ساختاري امروزي يافته و متناسب با فهم و درك كودكان و نوجوانان به نگارش درآمده اند.
جبار خان، ارباب ده بالا، مهمان منصور خان ارباب ده پایین شد. منصورخان مطرب آبادی را خواست. مطرب ساز قشنگی نواخت. منصور خان که خوشش آمده بود به او گفت: «سر خرمن که شد، بیا تا بهت یه خروار گندم بدم.»
مطرب خوش حال شد و تا موقع خرمن روزشماری کرد. رفته رفته موقع خرمن رسید و منصور خان برای برداشت محصول به آبادی رفت. مطرب با خوش حالی پیش او رفت و سلام کرد و گفت: «ارباب! من همون مطربی ام که وعده دادین سر خرمن یه خروار گندم بهم بدین.»
منصور خان دستی به سبیل کلفتش کشید و گفت : «عمو جون، تو یه چیزی زدی من خوشم اومد، منم یه چیزی گفتم تو خوشت بیاد!»