نیا چرخید، سوزنبرگهای درخت صنوبر کهنسال مقابل آسمان شب محو شدند و بعد هم با احساسی دلهرهآور، زمین بهسمتش شتافت. سورن دیوانهوار سعی کرد بالهای کوچک سیخشدهاش را به هم بزند. بیفایده بود! با خودش فکر کرد: «میمیرم. میشم یه بوفچهی مرده. تازه سه هفتهست که از تخم دراومدهم و زندگیم سر اومده!» ناگهان چیزی سقوطش را آرام کرد... جریان نسیم بود؟ تودهای باد؟ هوایی پفکرده که میان کُرکپَرهای زشتش جمع شده بود؟ همین بود؟ زمان آهسته شد. زندگی کوتاهش از مقابل چشمهایش گذشت... تکتک ثانیههای ع...
نینجای استرسی
نینجای استرسی همیشه استرس داشت؛ مثلا وقتی میخواستند به خانهی دیگری اسبابکشی کنند، دلشوره میگرفت. یا اینکه میترسید نتواند کارهایش را بهموقع انجام دهد. او بیشتر وقتهایی که استرسی میشد، تب میکرد و بدنش میخارید و زخم و زیلی میشد. تا اینکه نینجای امیدوار به او یاد داد چطوری استرس و نگرانیاش را به آرامش تبدیل کند
نینجای استرسی همیشه استرس داشت؛ مثلا وقتی میخواستند به خانهی دیگری اسبابکشی کنند، دلشوره میگرفت. یا اینکه میترسید نتواند کارهایش را بهموقع انجام دهد. او بیشتر وقتهایی که استرسی میشد، تب میکرد و بدنش میخارید و زخم و زیلی میشد. تا اینکه نینجای امیدوار به او یاد داد چطوری استرس و نگرانیاش را به آرامش تبدیل کند