… اتاق بکتاش را قبلاً دیده بود. در کودکی! با حارث به آنجا آمده بودند برای مراسم نهار بازی. سر ظهر مرداد، بکتاش میشد آشپز و پیالههایشان را پر از دوغ میکرد و با کف دست کاکوتی خشک میمالید و خرد میکرد روی دوغ. بعد هر سه مینشستند روی لبهی ایوان و پاهایشان را میانداختند پایین و تکان میدادند و نان را در دوغ ترید میکرد و میخوردند و از آرزوهای بزرگ و کوچکشان میگفتند. همانروز عصر بود که رابعه ملافهی سفید دور خودش پیچیده بود و در حیاط و ایوان دنبال بکتاش کرده بود و به اصرار میخواست تا با...
مهندس چیکو 1 (چیکو فریتاتا دزدگیر اختراع می کند)
یک بولون واقعاً اسطوره بود.
برنامهی تلویزیونی «من اختراع میکنم، تو هم اختراع کن» را اجرا میکرد. سهشنبهها سر ساعت شش عصر. و هر سهشنبه سر ساعت شش، چیکو دست از تظاهر به مشقنوشتن برمیداشت و در فاصلهی دهدوازدهمیلیمتری تلویزیون مینشست تا برنامهاش را دنبال کند.
میک بزرگ!
همین میک بولون بود که باعث شده بود چیکو بزرگترین تصمیم زندگیاش را بگیرد: مخترعشدن!
چیکو تصمیم گرفته دست به اختراع وسیلهای بزند تا دزدی که از خانههای ساختمان خنزرپنزرها را میدزدد به دام بیندازد. اما محاسباتش کمی اشتباه از آب در میآید و ...