جورج آقای دایناسور را از تمام اسباب بازی هایش بیشتر دوست دارد. وقتی دم آقای دایناسور می شکند، جورج خیلی ناراحت می شود. بابا برای جورج یک دایناسور بزرگ جدید به اسم دایناغُر می خرد که هم راه می رود و هم حرف می زند و هم آواز می خواند. اما فکر می کنی دایناغر می تواند جای آقای دایناسور را بگیرد؟
دشت پارسوا 6 (دره ی مردگان راه رونده)
رازیان جوان نفس نفس می زد و گونه های استخوانی اش به سرخی دانه های نیمه رسیده ی انار شده بود. رازیان یک دقیقه ای در جایش ایستاد تا نفس هایش را منظم کند و بعد دست به گره گیسوانش برد و سعی کرد بازشان کند. ماندانا خیره به او جلو رفت و به جزئیات صورت، طرح دست ها و طرز ایستادنش و آن طور که نفس هایش را به درون می کشید و رها می کرد، دقیق شد. روی انحنای گردنش، در محلی که استخوان ترقوه اش به شانه می رسید، خالی درشت و قهوه ای رنگ داشت. پوست دستانش لطیف بود و خط رگ هایش همان قدر برآمده بود که از او به یاد داشت. کف دست هایش سرخ، متورم و خاک آلود بود.
رازیان نمی توانست گره گیسوانش را باز کند و همین هم خط عمیق اخمی را که ماندانا همیشه از چهره ی او به یاد داشت، روی پیشانی اش نقش کرده بود…