بچه ها به همراه خانم مربی برای تماشای سنگ ها به گردش رفتند. آنها به خانه ها نگاه می کردند. چند خانه بود که بیرون آنها از سنگ رنگی ساخته شده بود و بچه ها آنها را به هم نشان می دادند. وقتی به نانوایی سنگکی رسیدند، یکی از بچه ها گفت: (نگاه کنید، به نان ها سنگ چسبیده!)
شیرها از آمپول نمی ترسند!
کتاب «شیرها از آمپول نمیترسند» درباره بچهای به نام مولی است که از آمپول زدن میترسد. مولی و مادرش برای معاینه دورهای به مطب دکتر رفتهاند. مولی نگران است، میترسد دکتر به او آمپول بزند. دکتر هنگام معاینه مولی مرحله به مرحله از رشد و سلامتی او تعریف میکند و به او میگوید بازوهایش قوی است مانند یک میمون، قلب و ششهایش قوی است مثل یک فیل، چشمهای تیزبینی دارد همچون یک عقاب و… .
کتاب «شیرها از آمپول نمیترسند» درباره بچهای به نام مولی است که از آمپول زدن میترسد. مولی و مادرش برای معاینه دورهای به مطب دکتر رفتهاند. مولی نگران است، میترسد دکتر به او آمپول بزند. دکتر هنگام معاینه مولی مرحله به مرحله از رشد و سلامتی او تعریف میکند و به او میگوید بازوهایش قوی است مانند یک میمون، قلب و ششهایش قوی است مثل یک فیل، چشمهای تیزبینی دارد همچون یک عقاب و… .