بچه ها در حیاط بازی می کردند. به کلاس رفتند. تشنه شده بودند و آب خواستند. خانم مربی از پارچ در لیوان آنها آب ریخت. یکی از بچه ها گفت که آب خنک نیست. خانم مربی چند تکه یخ در پارچ آب انداخت. در همین موقع برای خانم مربی چای آوردند و روی میز گذاشتند. از چای او بخار بلند می شد.
ریحانه و پیشی کوچولو (بگو به خود خودم دست نزن)
من ریحانه هستم، این هم پیشی کوچولوی من است، امروز پیشی کوچولو موقع بازی کردن در حیاط یاد گرفت که هیچکس نباید بدون اجازه به بدنش دست بزند. کتاب را ورق بزن و ماجرای امروز پیشی کوچولو را بخوان!
18,000 تومان
مرجع:
9786004771528