یک عنکبوت بود که بلد نبود تار ببافد. خیلی دلش میخواست ببافد، ام فقط بَلد بود سوت بزند.تا عنکبوتها دور هم جمع میشدند،
خانهی قورباغه کنار گل نیلوفر بود. صبح که میشد، قورباغه از خانهاش بیرون میآمد. قورقور آواز میخواند. نیلوفر باز میشد. میخندید، قورباغه را سوار میکرد و توی مرداب شنا میکرد