در عوض تقریبا ناخودآگاه به سمت دالانی سرخس به راه افتاد که به لانه ی نیش زرد منتهی می شد. خاکستر پنجه لنگان بیرون آمد و تقریبا به او برخورد کرد. قلب آتشین تالاپی روی کفلش افتاد و خاکستر پنجه سر خورد و ایستاد و به اطراف برف پاشید. هن هن کنان گفت: «ببخشید قلب آتشین. ندیدمت.»
سه تاج شوم (جلد سوم دو سلطنت شوم)
ملکه کاترین تمام عمرش را در انتظار به سر گذاشتن تاج سلطنت بوده است اما حالا که بالاخره به آن رسیده، زمزمههای آشوب و ناآرامی را بلندتر از هر زمان دیگری میشنود؛ او دقیقاً نمیداند خواهرانش واقعاً مردهاند یا کناری ایستاده و منتظر غصب تخت سلطنت هستند.
میرابلا و آرسینوئه زندهاند اما توی سرزمین اصلی مخفی شدهاند و با کابوسی دست و پنجه نرم میکنند. روحی که به تصورشان روح ملکهی آبی افسانهای است، پیوسته به ملاقاتشان میآید و اگرچه چیزی نمیگوید، اشارهی انگشت استخوانی و مردهاش به سمت جزیره برای فهماندن منظورش کافی است؛ از آنها میخواهد به فنبرن بازگردند.
جولز هم در وضعیت غریبی گیر افتاده است و تنها معتمدانش، دختری جنگجو به نام امیلیا و دوست پیشگوی او، متیلد، از جولز میخواهند پا در کفشی بکند که برایش بسیار بزرگ است. از او میخواهند نقش ملکهای با نفرین لژیون را بر عهده بگیرد و ارتش شورشیان را به سوی کاخ کاترین هدایت کند.
شورشی که بیش از آنچه خیالش میرود، ملکهی آبی در آن دست دارد.