نیا چرخید، سوزنبرگهای درخت صنوبر کهنسال مقابل آسمان شب محو شدند و بعد هم با احساسی دلهرهآور، زمین بهسمتش شتافت. سورن دیوانهوار سعی کرد بالهای کوچک سیخشدهاش را به هم بزند. بیفایده بود! با خودش فکر کرد: «میمیرم. میشم یه بوفچهی مرده. تازه سه هفتهست که از تخم دراومدهم و زندگیم سر اومده!» ناگهان چیزی سقوطش را آرام کرد... جریان نسیم بود؟ تودهای باد؟ هوایی پفکرده که میان کُرکپَرهای زشتش جمع شده بود؟ همین بود؟ زمان آهسته شد. زندگی کوتاهش از مقابل چشمهایش گذشت... تکتک ثانیههای ع...
قورتش بده 3 (برویم مامانم را پیدا کنیم!)
روفسور و قورتشبده آدمهای معروفی شده بودند، مردم دوستشان داشتند، اما قورتشبده غمگین بود.
عکسشان را انداختند توی روزنامهها، اما قورتشبده غمگین بود.
با آنها مصاحبه کردند، اما قورتشبده غمگین بود.
از آنها برنامهی تلویزیونی ساختند، اما قورتشبده غمگین بود.
و بهشان جایزه دادند، اما قورتشبده غمگین بود.
حالا تصویر قورتشبده و پروفسور همهجا بود و قورتشبده کلی دوست در شهرهای مختلف داشت اما...
قورتشبده هنوز غمگین بود. او مامانش را پیدا نکرده بود.
همه دلشان تنگ میشود. برای چیزها و کسانی که دیگر نیستند. یکی برای دوستش دلتنگ است، یکی برای پارکرفتن، یکی برای مادربزرگ یا اسباببازی گمشدهاش. دل قورتشبده هم برای مامانش تنگ شده. اما پیداکردن مامان، مثل برگردانِ عکسبرگردانها نیست که از تهِ دلت بخواهی و برگردد. هر چقدر هم «قورتش بده» دلش برای مامانش تنگ شده باشد و از تهِ دلش بخواهد، مامانش برنمیگردد. باید بروند دنبالش بگردند، با پروفسور و سفینهی کلاغیاش. عکس مامانش کو؟ یکی قایمش کرده. بدون عکس نمیشود! پس لازم است حمله کنند. یک حملهی بزرگ! به کجا؟ به شهرهای دیگر!