گمشده در روز روشن
می دانستم کشیدن یک نفر که کوسه به او حمله کرده، کاری است که از یک ذهن مریض برمی آید. به خصوص اگر آن یک نفر حالا دیگر مرده باشد، یک نفری که آدم خوش او را کشته باشد. کشیدن کارهایی هم که جرد احتمال داشت در آن لحظه مشغول انجام شان باشد، اگر من با آن دیسک هاکی نزده بودم توی سینه اش، احتمالا از یک ذهن مریض برمی آمد. جرد در حال خوابیدن، جرد در حال نوشیدن شیرکاکائو، جرد در حال نوشتن مشق هایش، جرد در حال تماشای تلویزیون با آنی. گمانم، کابوس ها هم نتیجه ی یک ذهن مریض بودند.
نوشته ایست از لیسا گرف به ترجمه فریده خرمی و چاپ انتشارات پیدایش. داستانی که تنها چند هفته قبل از شروع سال ششم تحصیلی آغاز می شود. ترنت بی آنکه خودش بخواهد کاری کرده که همه شهر از او متنفرند! اما مگر او از بیماری قلبی جرد با خبر بوده!؟ فالن شاید بتواند دوست خوبی برای پسرک باشد و حال او کمی بهتر کند، دختری با زخمی عمیق بر صورتش، زخمی که هیچ کس دقیقا نمی داند چطور آن جا جا خوش کرده است.
خیلی خوب است آدم بتواند گاهی بخشی از زندگی اش را بیرون بیاورد و آن چنان از بین ببرد که انگار هیچ گاه وجود نداشته، اما خب اینهم مثل خیلی از ناممکن های زندگی محال به نظر می رسد