تاریکی او را احاطه کرد و تنها چیزی که شنید، صدای همهمهی مگسهای گرسنه بود... پس از نبردی حماسی که در آن کاو، فرال کلاغ، توانست مرد تارعنکبوتی را نابود کند، شهر بلکاستون سرانجام از شر شیطانی که مدتها تهدیدش میکرد، رها شد. اما صلح و آرامش دوامی ندارد. آمدن مادر مگسها باعث میشود که بار دیگر جرم و جنایت و فساد و آشوب بر شهر مسلط شود. کاو باید از تمام قدرت و شجاعش استفاده کند و از تکتک دوستانش کمک بگیرد تا بر این موجود شرور پیروز شود. اَسرار فاش میشوند، خطر و مرگ همهجا را فرا میگیرد و هر کسی ممکن است خیانت کند
مجموعه آکادمی خون آشام (جلد چهارم پیمان خون)
من زیاد به خدا و تقدیر اعتقادی نداشتم، اما حالا واقعا داشتم تجدید نظر می کردم. ظاهرا پس از آنکه از حال رفته بودم، سیدنی چند تماس اضطراری گرفته بود و کسی که او در بایا می شناخت تا آنجا رانده، و خطر تاریکی را به جان خریده بود تا من را نجات دهد و به جایی ببرد که تحت مراقبت قرار بگیرم. تعجبی نداشت که چرا احساسات مبهم بودن درون یک ماشین در هذیان هایم به من دست داده بود؛ همه اش خواب و خیال نبود!
و بعد به طریقی از بین همه ی دمپایرهای بایا، به پیش مادر دیمیتری برده شده بودم. همین کافی بود تا مرا به این فکر بیندازد که شاید واقعا قدرت هایی برتر از من در جهان در کار بودند. هیچ کس دقیقا به من نگفت که چطور از آن جا سر در آورده بودیم، اما خیلی زود فهمیدم که النا بلیکوف به خاطر شفادهندگی و البته نه شفادهندگی جادویی، میان همتایانش مشهور بود. او دوره های پزشکی را گذرانده بود و هرگاه دیگر دمپایرها و حتی برخی موروی ها می خواستند از جلب توجه انسان ها جلوگیری کنند، به او مراجعه می کردند.
من زیاد به خدا و تقدیر اعتقادی نداشتم، اما حالا واقعا داشتم تجدید نظر می کردم. ظاهرا پس از آنکه از حال رفته بودم، سیدنی چند تماس اضطراری گرفته بود و کسی که او در بایا می شناخت تا آنجا رانده، و خطر تاریکی را به جان خریده بود تا من را نجات دهد و به جایی ببرد که تحت مراقبت قرار بگیرم. تعجبی نداشت که چرا احساسات مبهم بودن درون یک ماشین در هذیان هایم به من دست داده بود؛ همه اش خواب و خیال نبود!
و بعد به طریقی از بین همه ی دمپایرهای بایا، به پیش مادر دیمیتری برده شده بودم. همین کافی بود تا مرا به این فکر بیندازد که شاید واقعا قدرت هایی برتر از من در جهان در کار بودند. هیچ کس دقیقا به من نگفت که چطور از آن جا سر در آورده بودیم، اما خیلی زود فهمیدم که النا بلیکوف به خاطر شفادهندگی و البته نه شفادهندگی جادویی، میان همتایانش مشهور بود. او دوره های پزشکی را گذرانده بود و هرگاه دیگر ومپایرها و حتی برخی موروی ها می خواستند از جلب توجه انسان ها جلوگیری کنند، به او مراجعه می کردند.