سنجاب های آتش پاره به جنوب می روند
فوک وایر پیر بیرون شهر، کنار جنگلی زیبا که پر از پرنده و سنجاب بود، توی خانهی کوچکی زندگی میکرد. او پیرمرد بداخلاق و غُرغُرویی بود. با کِرمهای شب تاب دعوا میکرد که چرا از بدنشان اینقدر نور میتابد. سرِ ابرهای آسمان فریاد میزد که چرا اینقدر پُف پُفیاند. و وقتی درختچههای یاس شکوفه میدادند، به دماغش گیره میزد تا مجبور نشود عطرشان را بو کند.
سایر کتاب های همین ناشر
نظر شما درباره این محصول
پرسش و پاسخ
موجود شد خبرم کن!
سنجاب های آتش پاره به جنوب می روندشمارهات را بگذار؛ همان لحظهای که این کالا به انبار برگشت، برایت پیامک میکنیم.
فقط برای همین کالا پیامک میشود — تبلیغاتی در کار نیست.
ثبت شد!
بهمحض موجود شدن، اولین نفری هستی که خبردار میشود.



