روزی، روزگاری، شهری بود به نام مکه. در این شهر، مردی زندگی میکرد که نامش محمد بود. او پیامبر خدا بود. خداوند، محمد را انتخاب کرده بود تا مردم را راهنمایی کند. او آمده بود که راه درست زندگی کردن را به همه یاد بدهد...
قصه های تصویری از شاهنامه 4 (اکوان دیو)
در زمان های خیلی قدیم، پادشاهی بود که با همه شاهان دیگر فرق داشت. شاهان دیگر به فکر خودشان بودند، اما او به فکر مردم بود. شاهان دیگر ظالم بودند، اما او مهربان بود و مردم را دوست داشت و زحمت می کشید تا مردم راحت زندگی کنند. این پادشاه، کیخسرو ، پسر سیاوش بود. کیخسرو می دانست که به تنهایی نمی تواند یک کشور بزرگ را اداره کند. به همین خاطر، بزرگان کشور، پهلوان ها، دانشمند ها و آدم های دانا را در کاخ خودش جمع کرده بود تا از آنها مکم بگیرد. هر وقت مشکلی پیش می آمد یا می خواست کاری بکند، با آنها صحبت می کرد. و نظرشان را می پرسید. روزی از روزها...
در زمان های خیلی قدیم، پادشاهی بود که با همه شاهان دیگر فرق داشت. شاهان دیگر به فکر خودشان بودند، اما او به فکر مردم بود. شاهان دیگر ظالم بودند، اما او مهربان بود و مردم را دوست داشت و زحمت می کشید تا مردم راحت زندگی کنند. این پادشاه، کیخسرو ، پسر سیاوش بود. کیخسرو می دانست که به تنهایی نمی تواند یک کشور بزرگ را اداره کند. به همین خاطر، بزرگان کشور، پهلوان ها، دانشمند ها و آدم های دانا را در کاخ خودش جمع کرده بود تا از آنها مکم بگیرد. هر وقت مشکلی پیش می آمد یا می خواست کاری بکند، با آنها صحبت می کرد. و نظرشان را می پرسید. روزی از روزها...