من از دست شما وزوزیها چی کار کنم؟
وای! غرش من گم شده!
چرا نمیتوانم گره دمم را باز کنم؟
پس من کی یاد میگیرم که تاب بخورم؟
پس این خرطوم گنده به چه دردی میخورد؟
کی گفته که من شیر تنبلم؟
اختراع هوگو کابره
تماشای فیلم روی کاغذ
هوگو پسرکی یتیم است که میان دیوارهای ایستگاه شلوغی در پاریس زندگی می کند.
عموی سنگدلش او را تنها گذاشته و او به علتی، باید از دیدها مخفی بماند. اما انگار دنیای او مثل چرخ دندهی ساعتهایی که از آنها مواظبت میکند با زندگی دختری کتابخوان و عجیب و پیرمردی بداخلاق در ارتباط است. پیرمرد، مچ او را موقع دزدی میگیرد و عزیزترین راز هوگو به خطر می افتد: یک آدم آهنی پیچیده که هر جور شده باید به کار بیفتد…
سایر کتاب های همین ناشر
تاریخ با تکههای زشت جا افتادهاش!
سدههای میانی مصیبتبار شما را به روزگار طاعون و جنگ و شکنجه میبرد، دورانی که زنان کلاههای بلند نوکتیز سر میکردند و دهقانها بدجور بیاعصاب و شورشی بودند.
در این کتاب می می نی از خانه بیرون میرود. در مهد با دوستانش بازی میکند در پارک به سراغ اسباببازیها میرود. در جنگل پشت یک درخت چشم میگذارد و کارهای دیگر میکند.
آیا تو هم دوست داری دست دوستت میمینی را بگیری و با او به گردش بروی؟ پس برچسبهای مناسب را پیدا کن و درجاهای خالی بچسبان.
اسکاندیاییهای مهاجم میگویند اهالی قبیلهای صحرانشین رهبر آنها ایراک را اسیر کردهاند.
رنجرها برای آزاد کردن او اعزام میشوند ولی صحرا برای آنها غریبه است. غریبهها در این جهنم سوزان با طوفان شن شکنجه میشوند، آفتاب بر تنشان شلاق میزند و فریب حقههای یکی از قبایل را میخورند… در این راه، مهارت، کار بلدی و وفاداری ویل هم آزموده خواهد شد.
و شکست در این آزمون تنها یک معنی دارد: مرگ.
توماس وارد بیش از دو سال با موجودات دنیای تاریکی مبارزه کرده است. او شاگرد محافظ بوده و با خطراتی عجیب برخورد کرده و زنده مانده است. اینبار چشم خونی منطقه را تهدید میکند و هر چیزی را که سر راهش قرار بگیرد، از بین میبرد. توماس باید پیش استاد پرتوقع و سختگیز دیگری مهارتهای رزمی را فراگیرد. اما آیا او میتواند از پس خشمخونی برآید؟
کلاس اول دبستان فرصتی طلایی برای کتاب خوان شدن کودکان ماست، در حالی که کتاب درسی برای پرورش مهارت روان خوانی و کتاب خوانی کودکان کافی نیست.
کسی از دور دستها، از سرزمین «ماریس» برای مردم روستای رین پیامی رمزگونه میآورد.
روون پسر نوجوان روستا با کشف معمای پیام، دچار وحشت میشود. زمانی نمیگذرد که سفری طولانی را به سوی دریای خطرناک و دنیای غریب مردم ماریس آغاز میکند. آنجا فتنه و خطر، روون را محاصره میکنند و او نمیداند باید به چه کسی اعتماد کند؟
به نظر مردم روستای رین «روون» پسر ضعیف و ترسویی است که برای نجات روستا از خطر نابودی، نمیتوان به او امید بست. آیا به راستی کاری از دست روون ساخته نیست؟
البته مار همان مار چند ساعت پیش نبود؛ دود دمش فروکش کرده بود و خودش هم مثل چوب، خشک و بی حرکت شده بود. پینوکیو اطمینان پیدا کرد که مار مرده. این شد که دست هایش را به هم مالید و بدون ترس و با خیال راحت آماده شد تا از روی مار بپرد، اما به محض اینکه خودش را آماده ی پریدن کرد مار مثل فنر از جا جست و عروسک چوبی را چنان ترساند که او از شدت ترس کله معلق زد و توی گل افتاد و بعد از آن، شلنگ تخته انداخت تا خودش را از مار دور کند، اما هول و هراس و دستپاچگی اش هرکسی را به خنده می انداخت. حتی مار را. مار چنان خنده اش گرفته بود که نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. قهقهه هایی می زد که تمام تن و بدنش می لرزید و اینکه می گویند: فلانی از شدت خنده روده برشد، وصف حال مار نگون بخت بود که از شدت خنده روده بر شد و مرد.
یونانیان یگانه شما را به روزگار افسانهای خدایان و قصههای قهرمانان میبرند، به روزهای جنگ و خون و خونریزی و تراژدیها و حماسههای حیرتانگیز.
اولین روزی است که جورج به مهدکودک می رود. پپا فکر می کند جورج خیلی کوچک است و دوست ندارد برادر کوچولویش را با خودش به مهدکودک ببرد. اما وقتی دوست هایش جورج را می بینند، خیلی ذوق می کنند و می گویند دلشان می خواهد برادری مثل جورج داشته باشند. فکر می کنی پپا دوست دارد جورج باز هم با او به مهدکودک برود؟
آثار کلاسیک ادبی، میراث ماندگار و بی مرز فرهنگ و هنر بشری به شمار می آیند که تقریبا به همه ی زبان های دنیا ترجمه شده. نشر افق بعضی از شاهکارهای ادبیات کلاسیک را طبق الگویی جهانی و مرسوم، با حذف توصیفات کسالت آور برای مخاطب امروز و مطابق با ذوق و سلیقه ی او کوتاه کرده است.
در این کتاب میمینی وسوسه میشود پولی را که در خانه پیدا کرده است برای خودش خرج کند. اما پول که مال او نیست!
پپا، جورج و آقای دایناسور به دندانپزشکی میروند. این اولین بار است که جورج به دندانپزشکی میرود. برای همین کمی نگران است.
فکر میکنی در دندانپزشکی چه اتفاقی برای پپا و جورج آقای دایناسور میافتد؟
حوصلهی پسر کوچولو بدجوری از مشق نوشتن و مرتب کردن و مسواک زدن سر رفته. برای همین با پول تو جیبیاش یک روبات میخرد تا کارهایش را انجام دهد ولی این تازه اول ماجراست….
پیشگویی جادوگر روستا شبیه معماست. اگر روون پسر نوجوان روستا میخواهد مردم منطقه را از خشکسالی نجات دهد، باید معما را حل کند.
شش تن از مردم روستا برای رسیدن به پاسخ معما دل به دریا میزنند و برای حل معما، با خطر ناشناختهی کوهستان درگیر میشوند. روون نفر هفتم گروه نیز ناخواسته با آنها همراه میشود.
به نظر مردم روستای رین «روون» پسر ضعیف و ترسویی است که برای نجات روستا از خطر نابودی، نمیتوان به او امید بست. آیا به راستی کاری از دست روون ساخته نیست؟
رنگین کمان کلاسیک 2 (جادوگر شهر از)
یعنی تاکنون پیش نیامده که شخصیت های ماندگار داستانی، همچون دوستانی صمیمی، در تمام طول زندگی همراهتان باشند؟ جادوگر شهر اُز شما را با سه شخصیت کاملا فراموش ناشدنی آشنا میکند. تپشهای قلبتان ناگهان شما را بهیاد هیزمشکن حلبی میاندازد که در آرزوی داشتن قلب میسوخت.
پدر، تو چهطور به دختر نابغهات میگویی: بیشعور!
پدر و مادر ماتیلدا لقبهای زشتی به دخترشان دادهاند: حقهباز! احمق! بیشعور! دروغگو! اما اتفاقاً ماتیلدا یک دختر کوچولوی نابغه است. پس باید دید که چهطور میتواند روی دست پدر و مادرش بلند شود و به مدیر مدرسه بفهماند که استعداد و قدرتی کاملاً استثنایی دارد.
رولد دال مینویسد: «اگر میخواهید دنیا را از دریچهی چشم کودکان ببینید، چهار دست و پا روی زمین زانو بزنید و به بزرگسالانی که بالای سرتان چشمغره میروند و به شما امر و نهی میکنند، نگاه کنید.»
در این کتاب بیدقتی میمینی برای پدربزرگش ایجاد خطر میکند. پدربزرگ پا روی ماشین اسباببازی میگذارد و زمین میخورد. چه کار باید کرد؟
آرمان دووال، جوانی برآده از جامعهی بورژوازی فرانسه در قرن نوزدهم، در یک نگاه به مارگاریت گوتیه دل میبازد که عیاشی و سبکسریاش زبانزد است؛ و این آغازگر جدالی است چند جانبه میان دلدادگی، پول، حسادت، محافظهکاری، بیماری و مرگ.
فردای آخرهفتهها همیشه دلگیر و حالگیر است. هیچکس، بهجز خودشیرینهای الکیمدرسهدوست، خوشش نمیآید بعد از دو روز استراحت و تفریح، دوباره برگردد به مدرسه. جودی دمدمی هم از همین بچههایی است که دوشنبهها را دوست ندارد؛ خوشش نمیآید برگرد به همان مدرسه، به همان کلاس، به همان میز و صندلی، با همان آدمهای همیشگی.
در شهر داستانی، همه برای زندگی بهتر به هم کمک میکنند. در هر کتاب از کتابهای این مجموعه بچهها در دل قصه با یکی از شغلها آشنا میشوند.
کتاب خوب بلدم روی لگن بنشینم (دایان دیگه بزرگه 2)، اثر آندرئا پینینگتن ، با ترجمه مهدی حجوانی ، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1401 توسط انتشارات افق ، به چاپ رسیده است.
در اين كتاب میمینی با دردسرهای پرخوری مواجه میشود.
ژانوالژان برای سیر کردن هفت فرزند گرسنهی خواهرش قرصی نان میدزدد و نوزده سال در زندان اسیر میشود. پس از آزادی زندگیاش را وقف نیازمندان و کوزت، دختری یتیم، میکند اما بازرس ژاور نمایندهی قانون، همهجا در تعقیب اوست.