جایی که یک ساحره هست، سر و کلهی بقیهشان هم پیدا میشود! «زار» و «کاش» که یک زمانی از هم بدشان میآمد، بعد از اینکه شاهد معجزهی سنگ و جادو بودند، حالا باید تفاوتهایشان را کنار بگذارند و با هم متحد شوند؛ چرا که طلسمی شیطانی آزاد شده و مردم و سرزمینشان در خطر است. فقط این دو نفر میتوانند از پسِ مقابله با این طلسم بربیایند، اما این یعنی آنها مجبورند پا به سرزمین ناشناخته بگذارند... که چیزی از آن خطرناکتر وجود ندارد!
چیدن نور ستاره ها
جهانی را تصور کنید که در آن نمیتوانید خورشید یا ستارهها را ببینید. دنیایی که گرد و غبار روی همه چیز را پوشانده و باعث ناراحتی، عصبانیت و خشونت آدمها شده و اگر بیشازحد آن را تنفس کنی غبار را زیاد تنفس کنی، وزنش روی شانههایت سنگینی میکند و توانت را میگیرد. جهانی که در آن مجاز به آواز خواندن نیستید؛ جهانی که پیرترها زمانی را به یاد میآورند که ستارهها، نور، اسبهای پرنده و خوشبختی وجود داشت. حالا از آسمان فقط غبار مانده. درختهای بلند پر از حباب غباری شدهاند و تنها نوری که داریم از آتشی میآید که همیشه توی اجاق ترقتروق میکند. ولی من فکر میکنم از عشقی که به یکدیگر میورزیم هم نور میتابد. میدانم همین که پیش خانوادهام برمیگردم، احساس گرما میکنم.
جهانی را تصور کنید که در آن نمیتوانید خورشید یا ستارهها را ببینید. دنیایی که گرد و غبار روی همه چیز را پوشانده و باعث ناراحتی، عصبانیت و خشونت آدمها شده و اگر بیشازحد آن را تنفس کنی غبار را زیاد تنفس کنی، وزنش روی شانههایت سنگینی میکند و توانت را میگیرد. جهانی که در آن مجاز به آواز خواندن نیستید؛ جهانی که پیرترها زمانی را به یاد میآورند که ستارهها، نور، اسبهای پرنده و خوشبختی وجود داشت. حالا از آسمان فقط غبار مانده. درختهای بلند پر از حباب غباری شدهاند و تنها نوری که داریم از آتشی میآید که همیشه توی اجاق ترقتروق میکند. ولی من فکر میکنم از عشقی که به یکدیگر میورزیم هم نور میتابد. میدانم همین که پیش خانوادهام برمیگردم، احساس گرما میکنم.