در این کتاب سعی شده تمام قصهها به زبانی ساده و روان نوشته شوند و خواننده بتواند اطلاعات مهم و نکات برجستهی زندگی پیامبران بزرگوار را در یک نگاه در نظر داشته باشد.
کتابخانه ی کلاسیک (جین ایر)
آتش!
حدود هشت هفته بود که آقای راچستر در تورنفیلد مانده بود. یک مرتبه نیمه شب از خواب پریدم . صدای پچ پچ عجیبی از بالای اتاقم به گوش می رسید. توی تختم نشستم. صدا قطع شد. سعی کردم دوباره بخوابم، اما قلبم از اضطراب به شدت می زد. ساعت توی راهرو دو بار نواخت. درست بعدش، صدای افتادن چیزی را پشت در اتاقم شنیدم.
بلند گفتم:«کی آن جاست؟»
کسی جواب نداد. از ترس یخ کرده بودم. پایلوت اکثراً شب ها آنجا بود. این فکر آرامم کرد و سعی کردم بخوابم. از پشت درِ اتاقم که قفل بود، صدای ضعیف و تند خنده آمد! از تخت بیرون آمدم. می لرزیدم. دوباره صدای خنده بلند شد، همراه با ناله و غل غل.
آتش!
حدود هشت هفته بود که آقای راچستر در تورنفیلد مانده بود. یک مرتبه نیمه شب از خواب پریدم . صدای پچ پچ عجیبی از بالای اتاقم به گوش می رسید. توی تختم نشستم. صدا قطع شد. سعی کردم دوباره بخوابم، اما قلبم از اضطراب به شدت می زد. ساعت توی راهرو دو بار نواخت. درست بعدش، صدای افتادن چیزی را پشت در اتاقم شنیدم.
بلند گفتم:«کی آن جاست؟»
کسی جواب نداد. از ترس یخ کرده بودم. پایلوت اکثراً شب ها آنجا بود. این فکر آرامم کرد و سعی کردم بخوابم. از پشت درِ اتاقم که قفل بود، صدای ضعیف و تند خنده آمد! از تخت بیرون آمدم. می لرزیدم. دوباره صدای خنده بلند شد، همراه با ناله و غل غل.