من و داداشم (یه بچه ی دیگه؟چه بامزه)
اسم من گودون است.
یک روز چشمم به شکم مامانم افتاد. مثل توپ باد کرده بود.
ترسیدم که توپ قورت داده باشد؛ این را به بابا و مامانم گفتم.
بابا گفت: نترس، مامان توپ نخورده.
مامان هم گفت: "همین روزها، یک نینی برای تو به دنیا میآورم."
اما من اصلاً دلم نمیخواست نینی داشته باشم...
بالاخره، مامانم رفت بیمارستان و با یک نینی برگشت.
یواشکی رفتم پیش نینی کوچولو و در گوشش گفتم:
"ببین کوچولو، فکر نکنی که همه کارهی این خانه هستی؛ من خیلی قبل از تو اینجا بودم... "
سایر کتاب های همین ناشر
نظر شما درباره این محصول
پرسش و پاسخ
موجود شد خبرم کن!
بهمحض موجود شدن این محصول، برایت پیامک میکنیم.



