در جست و جوی دلتورا 1 (جنگل های سکوت)
هنوز راه زیادی نرفته بودند که پشت گردن لیف به سوزش افتاد. به آرامی سرش را برگرداند و از گوشه چشمش دید که چیزی میان برگ ها برق می زند. یک جفت چشم قرمز بود که در مهتاب می درخشید. لیف که سعی داشت خودرا کنترل کند و فریاد نزند، بازوی باردا را گرفت. باردا زیر لب گفت: «می بینمشان. شمشیر را بکش، اما همین طور به رفتن ادامه بده. جلویت را نگاه کن و آماده باش.» لیف طبق گفته باردا عمل کرد. تمام بدنش از دلهره گزگز می کرد. او یک جفت چشم دیگر دید و یک جفت دیگر
اثر پیش رو داستانی است تخیلی و جذاب که نوجوانان را به خوبی درگیر می کند و با دنیای جادویی دیگر همراه می سازد. ارباب سایه های اهریمنی قصد دارد که سرزمین دلتورا را به تصرف خود در آورد اما دلتورا کمربندی با هفت گوهر باارزش و جادویی دارد که مانع این کار است. ارباب سایه ها موفق می شود این سنگ ها را بدزد و در سرزمین های ترسناک مخفی کند. حال که دلتورا در خطری جدی قرار گرفته است باردا و لیف برای نجات سرزمینشان سفر هیجانی خود را جهت پیدا کردن سنگ ها آغاز می کنند.