یدانم بیشتر اوقات دیهگو خودش مقصر است. بس که هربار سرش جایی گرم است و دائم شیطنت میکند. اما وقتی خشم فریدا را میبینم و احساس میکنم با این خشم میتواند دودمان دیهگو را به باد بدهد، مجبور میشوم برای نجات جان آن مرد بیچاره از دروغ مایه بگذارم. مرد بیچارهای که اصلا نباید دلت برایش بسوزد. فریدا از او هم بدتر است و برای او که اصلا نباید دلت بسوزد. حتی وقتهایی که روی صورت نقاشیهایش قطرههای درشت اشک را نقاشی میکند، انگار دارد توی صورتت داد میزند: « حق نداری برای من دلسوزی کنی! فقط میت...
یک شب باحال تر از باحال
یکدفعه از میان تاریکی، سیاهی هیکلی بیرون آمد. لوته از وحشت جیغ کشید: «وااااااااااااای!»هیکل هم داد زد: «نه!!!!!!!!!!!!»باورش نمیشد! پسر همسایهشان، فلیکس بود. معلوم نبود از کجا پیدایش شده. صورتش کاملاً نورانی و روشن بود. یککمی طول کشید تا لوته بفهمد که این نور از چراغقوهای است که فلیکس توی دستش گرفته. طوری نور چراغقوه را توی صورتش گرفته بود که بیشتر شبیهِ روح شده بود.روحی سفید که خودش میتوانست آدم را قبضِ روح بکند.فلیکس کمی نخودینخودی خندید: «هی! هی! هی!»لوته با صدای بلند گفت: «فلیک...
«لوته» همراه مادرش رفته فروشگاه. مشغول کتابخواندن میشود. آنقدر غرقِ کتاب میشود که پاک فراموش میکند کجاست. یکدفعه سرش را بالا میآورد و میبیند که ای دادِ بیداد! فروشگاه تعطیل شده. همهجا تاریک است و هیچکس هم نیست. تمام درها را هم بستهاند. اولش حسابی میترسد. ولی از قرارِ معلوم پسرِ همسایهشان، «فلیکس»، هم توی همان فروشگاه گیر افتاده. به نظر فلیکس همهچیز باحال است. حتی گیرافتادن توی فروشگاه. حالا یک فروشگاهِ خالی مانده و دو تا بچهی بازیگوش! اولش همهچیز مثل رؤیاست. بچهها خوشحال و خندان آدامس، شکلات و چیپس برمیدارند و همهچیز برای یک جشن حسابی آماده است. اما ناگهان سروکلهی دو تا دزد بدجنس پیدا میشود. حالا چه اتفاقی میافتد؟
سایر کتاب های همین ناشر
کتاب آخر و عاقبت گربه بازی! هفتمین جلد از مجموعهی لوتا پیترمن اثر آلیس پانترمولر با ترجمهی نونا افراز و تصویرگری دانیلا کوهل توسط نشر هوپا به چاپ رسیده است.
جناب گورکن مثل روزهای قبل مشغول رسیدگی به کارهای هتل است که ناگهان متوجه میشود اتفاق عجیبی افتاده... ماجرا از این قرار است که از قدیمها میمون خیلی بزرگی، به نام آلگرنون، در هتل بوبلی بود که همیشه توی جای مخصوصش بیحرکت میایستاد. اما آن روز جناب گورکن میبیند آلگرنون سر جای خودش نیست... او غیبش زده! جناب گورکن دستبهکار میشود تا از این اتفاق عجیب سردربیاورد. فکر میکنی موفق میشود؟ داستان را بخوان تا بفهمی ماجرا چه بوده.
پو خندهای تصنّعی سر داد، ولی خندهاش به شکل آه درآمد. «کاتسا... خودت فکرش را بکن اوضاع الان برای من چطور است. قریحهی من تمام جزئیات آن کوهها را در آن بالا نشانم میدهد، تمام جنگل را در آن پایین نشانم میدهد. حرکت تمام ماهیهای توی آبگیر و تمام پرندههای لای درختها را حس میکنم. حس میکنم این سوراخی که در آبگیر درست کردیم، دارد یخ میبندد. برف با سرعت تمام در ابرها شکل میگیرد، کاتسا. تا چند لحظهی دیگر قرار است برف ببارد.»
زندگی هوهویی اِوا بالقلنبه واقعاً هوهویی است. او همهی همهچیز را برای دفترچهخاطراتش تعریف میکند. اگر میخواهید همهی بالبالیهای زندگی هوهوییاش را بخوانید، دفترچهخاطراتش را کش بروید!
یک نامردی به تمام معنا! درست وقتی که شانس به من رو کرده و برندهی سفر به شدهام، اصلاً و ابداً به من اجازهی رفتن نمیدهند!
ولی من باید به هر قیمتی که شده بروم!
پیشِ کوآلاهای گوگوووولی و دختر عمههایم! باید حتماً تشتکِ برندهی قرعهکشی نوشابهی کوآلاکولا را پیدا کنم و چون نوشابه بدجوری ضرر دارد، مامان حتی یک شیشه نوشابه هم برایم نمیخرد. خوشبختانه شایِن گفته اگر برنده شود من را هم با خودش میبرد استرالیا.
ساختمانِ مدرسه را ورانداز کرد. سام هیچ دلش نمیخواست بیشتر از آن توی حیاط بماند. دوید سمتِ زمینِ بازی. همین که به تابها رسید، یکهو چیزی به قوزکِ پایش چنگ انداخت.
پایین را نگاه کرد. پاهایش داشتند توی شنها فرو میرفتند!
خب، معلوم است که پای آدم موقعِ راهرفتن توی شن فرو میرود. اما نه اینجوری! انگار چیزی داشت او را پایین میکشید.
تابهحال در یک شب پُرستاره به آسمان نگاه کردهاید و از خود پرسیدهاید همهی اینها از کجا آمدهاند؟ چرا جهان وجود دارد؟ چرا بهجای «هیچ»، «چیزی» وجود دارد؟
دانشمندان میگویند جهان با یک انفجار بزرگ، به نام مِهبانگ، آغاز شده که در آن ماده و انرژی و زمان و مکان (فضا) بهوجود آمدهاند. این اتفاق حدود سیزدهمیلیارد سال پیش رخ داده است. بهعبارتِدیگر، «سیزده هزار تا یکمیلیون» سالِ پیش. یعنی مدتها و مدتها قبل!
فهیمه از بچگی عاشق پروازکردن بود. تابستانها با خواهر و برادرهایش، با چسب سریش و کاغذ بادبادک میساخت و از پشتبام پروازش میداد. متوجه شد که مرکز آموزشِ فنون خدمات هوایی تهران، امتحان ورودی گذاشته و دانشجو میگیرد. چون دوست داشت درس بخواند، امتحان داد و با نمرههای خوبی قبول شد و در دورههای خلبانی شرکت کرد. چند سال بعد فهیمه اولین زن مهندس پرواز در ایران شد. بعد از حدود سههزار ساعت پرواز با سمت مهندس پرواز، توانست کمکخلبان هواپیما شود. فهیمه میگوید: «هیچ فرقی بین مرد و زن نیست، مسئولیت ی...
ماکاموشی 18 (کاراته موش)
در جزیره ی ماکاموشی، شهر نیوموش سیتی متولد شد. کودک که بود، خانواده ی استیلتن او را به موش خواندگی پذیرفتند و در همین شهر بزرگ شد و به دانشگاه رفت.
حلقههای گل و برگ با شاخههای توت، اتاقنشيمنم را آراسته بودند و بله، صدالبته يک درخت کريسمس هم داشتم. آن سال زيباترين درخت کاج بازار را خريده بودم، خوشگلترين کاجی که قدوقوارهاش هم به سوراخموشم میخورد. حتی ريشههايش هم هنوز به تنهاش آويزان بودند! بله، شايد وقتی کريسمس تمام میشد، ميکاشتمش توی باغچهی خانهام. ولی آن موقع با تکهپنیرهای پلاستيکی تزيينش کرده بودم.
آهی کشیدم و گفتم: «هیچجا سوراخموشِ خودِ موش نمیشه.» دیروقت بود و از اینکه برگشته بودم خانه خوشحال بودم.
ولی وقتی از راهپلهی جلویی خانه بالا رفتم، فوری فهمیدم یک جای کار میلنگد.
چرا درِ خانه باز بود؟ من که صبح قفلش کرده بودم. و چرا چراغ طبقهی بالا روشن بود؟ من وقتی از خانه بیرون میروم، همیشه همهی چراغها را خاموش میکنم.
نوکِپنجه نوکِپنجه جلو رفتم و ساکت و بیسروصدا رفتم توی خانه. از راهروی تاریک گذشتم. کنار درِ آشپزخانه ایستادم و یواشکی سر و پوزهای آب دادم. درِ یخچال چارطاق باز بود!
این کتاب شامل شعر سان سان ساندویچ به همراه نه شعر دیگر است که همگی از اشعار ناصر کشاورز و تصویرگریهای ویدا کریمی هستند.همهی شعرها و ترانههای جذاب موجود در این کتاب کودکان را با خوراکیهای خوشمزه آشنا میکند.
آماده باشید که از خنده منفجر شین. آخه قراره توی شهر، بَدترین موجودات، بهترین کارها رو بکنن.
اون هم با خندهدارترین روشهای ممکن.
با بدها همراه باشید، تا با عضوِ عجیبوغریب و جدیدِ دار و دستهشون، کارهای خوب و مرموز بیشتری انجام بدهند.
حتی پلک هم نزنید؛ چونکه شاید یه موجود خیلی شرور ترتیبشون رو بده و... پِخ پِخ!
فرمانده تروئنوس فرماندهی کلانتری مرکزی شهر است. حالا هم توی دفترش نشسته و بوی عجیبی به دماغش میخورد. از بوهای معمولی توی کلانتری نیست. بوی متفاوتی است. شاید بوی...- سوسیس سرخکرده! امکان ندارد. یعنی کی توی کلانتری سوسیس سرخ میکند؟فرمانده از اتاقش بیرون میزند تا ببیند چه خبر است. بوی سوسیس صاف میبردش پشت در بخش پروندههای عجیب، مرموز و خیلی سخت.فرمانده با فریاد میگوید:- میدانستم کارِ توست سیتو! مگر نمیدانی آشپزی توی کلانتری قدغن است؟- اما من که آشپزی نمیکنم فرمانده! این ذرهبین-تابهی...
هیجان بیشتر با بستهی کاپوچین پلاس!
حالا دیگر میتوانید با اضافه کردن این بسته به بازی اصلی، کاپوچین را ۶ نفره بازی کنید، آن هم با ۳۶ کارت کاملا جدید برای چالش و هیجان بیشتر!
ساکت شد و انگشتش را کرد توی دماغش. بعد دنبال حرفش را گرفت: «نه داداش! اصلاً و ابداً مثل من نیست. دنبال هیجان و این چیزها هم نیست. نه از کوسهگیری خوشش میآد، نه با صخرهنوردی حال میکنه. بُزدلموشیه واسه خودش! آره، خیلی ضدّحاله. خودت که اینجور موشها رو میشناسی. از همین مسافرتهای پَکوپیرزنی واسهش خوبه. تهِ تهِ خطرش این باشه که پشمهاش آفتابسوخته شه. ها! ها! ولی خیلی خَرپولهها! نگران مایهتیله نباش. پولش از پارو بالا میره!»
نیا چرخید، سوزنبرگهای درخت صنوبر کهنسال مقابل آسمان شب محو شدند و بعد هم با احساسی دلهرهآور، زمین بهسمتش شتافت. سورن دیوانهوار سعی کرد بالهای کوچک سیخشدهاش را به هم بزند. بیفایده بود! با خودش فکر کرد: «میمیرم. میشم یه بوفچهی مرده. تازه سه هفتهست که از تخم دراومدهم و زندگیم سر اومده!» ناگهان چیزی سقوطش را آرام کرد... جریان نسیم بود؟ تودهای باد؟ هوایی پفکرده که میان کُرکپَرهای زشتش جمع شده بود؟ همین بود؟ زمان آهسته شد. زندگی کوتاهش از مقابل چشمهایش گذشت... تکتک ثانیههای ع...
«هفتصد سال اولی که در این خمره بودم، با خودم عهد کردم هرکس مرا آزاد کند، او را از مال دنیا بینیاز کنم، اما هیچکس مرا آزاد نکرد. در هفتصد سال دوم با خودم گفتم که هرکس مرا از این خمره بیرون بیاورد، او را صاحب تمام گنجهای زمین میکنم. اما باز این اتفاق نیفتاد. در طول چهارصد سال بعد مدام به خودم میگفتم حالا دیگر هرکس مرا از اینجا رها کند، او را به هر شیوهای که خودش تعیین کند، میکشم. و قرعه به نام تو افتاد.»
بلندبلند خندید. گفت: «حالا دیگر آمادهی مرگ شو.»
همهچیز با یک نامه شروع شد، یک نامه با عطر و بوی گل سنبل. شما عطر سنبل دوست دارید؟ من که دیوانهی بوی سنبلم. واقعاً خیلی آرامشبخش است. فکر میکنم بهخاطر همین هم هست که توی مرکز ماساژ تنآساموش، روغن سنبل به تن موشها میمالند. من عاشق ماساژم. واقعاً خستگیام را درمیکند. این قضیهی ماساژ هم برای خودش داستانی دارد که بعدها برایتان میگویم.
دالی دست گذاشت روی شانهی داییسامان و گفت: «باید برای مهمونی امشب آماده بشیم. ولی ببینم، شما دو تا که سیبیل ندارین.» دایی متعجب رو به دوربین و بعد رو به دالی کرد و گفت: «سیبیل دیگه واسه چی؟ مگه سیبیلپارتیه؟» دالی گفت: «تموم کسانی که امشب به مهمونی من دعوتن، باید سیبیلهایی شبیه من داشته باشن.» دایی داد زد: «چرا آخه؟» دالی لبخند زد: «واسه همپیمانی با سالوادور دالی و معروفترین سیبیل دنیا. هیچ میدونی نگهداری از این سیبیل چقدر برام زحمت داره پسر؟ میخوام امشب تموم مهمانها بفهمن که داشتنِ سی...
تا حالا به این فکر کردی که تو کی هستی و چی هستی؟ یا از خودت پرسیدهای همین بدنی که داری، چگونه کار میکند؟ آیا به وجود خودت فکر کردهای یا به سرت زده که ممکن است دنیا و همهی چیزهای دیگر فقط خوابوخیال باشند؟
در این سفر به جهان شگفتانگیزِ خودت با ما همراه شو و با عقل و شعور خودت به ایدههای عجیب آن فکر کن.
این کتاب با نقاشیهای معرکه، ایدههای باحال و اظهارنظرهای جنجالی به این پرسشها پاسخ میدهد.
اندی و تری 13 طبقهی جدید به خانهدرختیشان اضافه کردهاند؛ این بار دیگر خانهشان خیلی بالا رفته!!! با یک دمندهی حبابصابونی، یک ماشین قاپنده (که میتواند هرچیزی را از هرجایی بقاپد)، یک طبقهی وقتتلفکنی، یک کارخانهی دستمالتوالت (چون هرچقدر دستمالتوالت داشته باشی، باز هم کم است)، یک طبقه برای پاهای دراز، یک مرکز مشاهدات فرازمینی، و بهترین کتابفروشی دنیا که واقع در یک خانهدرختیِ واقع در یک جنگلِ واقع در یک کتاب است!
...از موسیقی راک با صدای بلند خوشم نمیآید. لباسهای خالخالی یا راهراه یا روشن تنم نمیکنم. و همیشهی خدا یک برش پنیر آمریکایی ساده را به یک قالب پنیر فلفلی تند هالپانو ترجیح میدهم.
همانطور که میبینید ترجیح میدهم زندگی آرام و بیدردسری داشته باشم. میدانم شاید به نظر بعضی موشها بینمک یا حتی حوصلهسَربَر باشم. شاید هم راست بگویند. ولی خب من اینطوری دوست دارم!
حالا چرا دارم اینها را به شما میگویم؟
الان توضیح میدهم...