«شاهدخت سیلی»، «لایلا» و «رالف»، از تکههای قصر، یک کشتی عظیم ساختهاند و آمادهاند تا سفر شگفتانگیزشان را آغاز کنند. اما کشتی خودبهخود به سمت آبهایی میرود که کشفنشدهاند. سیلی و خواهرش، امیدوارند که کشتی به سرزمینهایی روانه شود که روزگاری اسبهای تکشاخ در آن زندگی میکردند. اما سفر طولانیتر میشود و کشتی به مقصدی نمیرسد. آذوقهشان رو به اتمام است و کمکم نگران میشوند. آیا میتوانند همانگونه که به قصر اعتماد داشتند به این کشتی نیز اعتماد کنند؟
کلاس قصه خوانی خانم بروکس: ورود غول ها آزاد!
روزی در یکی از جلسههای قصهگویی کلاس خانم بروکس،
یکدفعه برق قطع میشود و خانم بروکس از بچهها میخواهد حالا که کلاس
تاریک شده و نمیشود از روی کتاب قصه خواند، خودشان قصهای بگویند. خانم
بروکس میگوید: «کتابخوانهای خوب، قصهگوهای خوبی هم هستند.» او به
بچهها یاد میدهد شخصیت خیالی بسازند و قصه بگویند. میسی هم چشمهایش را
میبندد و ذهنش را آزاد میگذارد تا دربارهی یکی از مشکلاتش قصهای بسازد.
یکدفعه قیافهی بیلیِ بدجنس میآید توی ذهنش که همیشه توی راه، کلاه میسی
را از روی سرش برمیدارد و اذیتش میکند.
بالاخره میسی داستانش را اینطوری شروع میکند: «پایینِ خیابان ما، هیولایی زندگی میکند...»
59,000 تومان
مرجع:
9786004625500
روزی در یکی از جلسههای قصهگویی کلاس خانم بروکس،
یکدفعه برق قطع میشود و خانم بروکس از بچهها میخواهد حالا که کلاس
تاریک شده و نمیشود از روی کتاب قصه خواند، خودشان قصهای بگویند. خانم
بروکس میگوید: «کتابخوانهای خوب، قصهگوهای خوبی هم هستند.» او به
بچهها یاد میدهد شخصیت خیالی بسازند و قصه بگویند. میسی هم چشمهایش را
میبندد و ذهنش را آزاد میگذارد تا دربارهی یکی از مشکلاتش قصهای بسازد.
یکدفعه قیافهی بیلیِ بدجنس میآید توی ذهنش که همیشه توی راه، کلاه میسی
را از روی سرش برمیدارد و اذیتش میکند.
بالاخره میسی داستانش را اینطوری شروع میکند: «پایینِ خیابان ما، هیولایی زندگی میکند...»