پارادیس به جنگلی که هر لحظه تاریکتر میشد اشاره کرد و گفت: «همینحالا، من میرم سراغ هیولای خرسیِ کلّهکوسهای. قبل از اینکه شهردار رو بخوره. شما دو تا، مثل شیر با من میآیین یا هنوز دهنتون بوی شیر میده؟»
بن دستش را بالا برد: «من مثل شیر میآم.»
ویسلی دستش را بالا برد: «من دهنم بوی شیر میده.» چپچپ به بن نگاه کرد. آهی کشید و گفت: «خیلی خب. من هم با شما همراه میشوم. اما بهتون هشدار میدهم، اگر من زندهزنده خورده شدم، شما دو نفر شخصاً مسئولید.»ش
سنگدل
ماریآن کاترین را بهطرف چادر تماشاچیها هل داد. همهی صندلیها پر شده بود و یک عالمه مهمان پشت صندلیها سرپا ایستاده بودند. پنج داور روی سکو و پشت میزی با رومیزی زیبا نشسته بودند: پادشاه، سرباز دل، دوک تاسکنی، آقای کترپیلر، لاکپشتی که کاترین دستمالش را به او قرض داده بود. جلوی هرکدامشان کیک کوچکی با رویهی خامهای آبیرنگ و دانههای شکر صورتی تمشکی بود که با چنگال سوراخی روی آن انداخته بودند؛ البته بهجز لاکپشت که توی بشقابش فقط تکههای کوچک خامهی آبی مانده بود. بیشتر دانههای شکر به لب ب...
کاترین قبل از اینکه در سرزمین عجایب مایهی وحشت باشد، دختری بود با رؤیاهای زیبای بسیار. او یکی از بهترین دخترهای سرزمین عجایب بود، دختری محبوب پادشاه سرزمین دلها و البته شیرینیپزی بااستعداد. آرزوی او راهانداختن شیرینیپزی برای خودش بود؛ اما مادرش میگفت بهتر است ملکهی سرزمین دلها باشد تا یک شیرینیپز. اما چیزی نمیگذرد که با از راهرسیدن جست، دلقک خوشقیافه و مرموز دربار، همهچیز تغییر میکند. کاترین تصمیم دارد سرنوشتش را خودش رقم بزند؛ اما در سرزمینی پر از جادو و دیوانگی و هیولا، هیچچیز قابل پیشبینی نیست، درست مثل سرنوشت کاترین.
*
نویسندهی مشهور، مریسا مایر، در نخستین رمان تکجلدی خود سراغ «آلیس در سرزمین عجایب» رفته است و از شخصیتهای آن رمان جاودان (مخصوصاً ملکهی دلها) برای روایت فانتزیای شخصی و هولناک استفاده کرده است.