ساکی یاماموتو کوچکترین تمایلی به جایگزین کردن هیجان و جذابیت توکیو با مراسمهای باستانی و آنتندهی ضعیف روستای مادربزرگش و گذراندن تعطیلات تابستانه در آنجا ندارد. آمادهسازیهای مراسم اوبون حوصلهسربر است. و بعد چند تا از بچههای محلی به او توجه نشان میدهند و ساکی موقعیتی کوچک برای کمی خوش گذراندن پیدا میکند، حتی اگر این کار به معنای بیاحترامی کردن به محراب باستانی خاندانش برای عمل کردن به چالشی شرارتبار باشد.
اما به محض آنکه ساکی زنگولهی مقدس را به صدا در میآورد، تاریکی به جریان میافتد. طلسم مرگی بر او گذاشته شده که ساکی سه شب برای لغوش مهلت دارد. ساکی باید به کمک سه روح راهنما و دوستانی که انتظار دوستیشان نمیرفت، یا ارزش خود را اثبات یا با دنیای زندهها خداحافظی کند.
سه گانه موج پنجم (جلد سوم آخرین ستاره)
دشمن به روش های مختلف در حال نابودی بقایای انسان هایی است که از طاعون و حمله ى چهارم جان به در برده اند. آن ها در قالب تنِ انسانی رفته و در همه جا نفوذ کرده اند. آن ها به شکل کشیشان معتقد در کنار پناه جویان در غارها حضور دارند و همه پناه جویان را نابود می کنند. ” رینگر ” به همراه دوست زخمی اش ” تیکاپ ” اسیر شده و به اردوگاه منتقل می شود. در آنجا تیکاپ به دست ” ریزر ” کشته می شود و ریزر کمک می کند تا رینگر فرار کند. هیچ یک از نگهبانان برج مراقبت جلوی او را نمی گیرند. حالا رینگر یک پردازشگر,در مغزش دارد و می تواند همه چیز را محاسبه کند و از موانع عبور کند. او ساعتها می دود و به وقایع گذشته می اندیشد که ناگهان او، ” وش ” را مقابل خود می بیند و متوجه دلیل تعقیب نکردنش از طرف نگهبانان اردوگاه می شود. او را به اردوگاه بر می گردانند و ” وش ” او را به ” کانستنس ” می سپارد. سپس او را به درمانگاه می برند و مورد معاینه قرار می دهند. او متوجه تمام این مدت …
دشمن به روش های مختلف در حال نابودی بقایای انسان هایی است که از طاعون و حمله ى چهارم جان به در برده اند. آن ها در قالب تنِ انسانی رفته و در همه جا نفوذ کرده اند. آن ها به شکل کشیشان معتقد در کنار پناه جویان در غارها حضور دارند و همه پناه جویان را نابود می کنند. ” رینگر ” به همراه دوست زخمی اش ” تیکاپ ” اسیر شده و به اردوگاه منتقل می شود. در آنجا تیکاپ به دست ” ریزر ” کشته می شود و ریزر کمک می کند تا رینگر فرار کند. هیچ یک از نگهبانان برج مراقبت جلوی او را نمی گیرند. حالا رینگر یک پردازشگر,در مغزش دارد و می تواند همه چیز را محاسبه کند و از موانع عبور کند. او ساعتها می دود و به وقایع گذشته می اندیشد که ناگهان او، ” وش ” را مقابل خود می بیند و متوجه دلیل تعقیب نکردنش از طرف نگهبانان اردوگاه می شود. او را به اردوگاه بر می گردانند و ” وش ” او را به ” کانستنس ” می سپارد. سپس او را به درمانگاه می برند و مورد معاینه قرار می دهند. او متوجه تمام این مدت …