تاریکی او را احاطه کرد و تنها چیزی که شنید، صدای همهمهی مگسهای گرسنه بود... پس از نبردی حماسی که در آن کاو، فرال کلاغ، توانست مرد تارعنکبوتی را نابود کند، شهر بلکاستون سرانجام از شر شیطانی که مدتها تهدیدش میکرد، رها شد. اما صلح و آرامش دوامی ندارد. آمدن مادر مگسها باعث میشود که بار دیگر جرم و جنایت و فساد و آشوب بر شهر مسلط شود. کاو باید از تمام قدرت و شجاعش استفاده کند و از تکتک دوستانش کمک بگیرد تا بر این موجود شرور پیروز شود. اَسرار فاش میشوند، خطر و مرگ همهجا را فرا میگیرد و هر کسی ممکن است خیانت کند
مدرسه افسانه ای (جلد سوم دو ملکه بخش اول)
غم سراسر وجودش را گرفت. قبل از شب گذشته، مرگ برایش اتفاقی نادر بود و الان هرجا که می رفت، مثل لفافه ای احاطه اش می کرد. وقتی کسی یک لحظه زنده بود– مثل مادرش، مثل گوربان، مثل این هفت پیرو خوب ها– و لحظه ی بعدش دیگر در دنیا نبود، چه حسی داشت؟ پس آن همه فکر و ترس و رویا کجا می رفت؟ آن همه عشق و محبتی که هنوز در وجود کسی بود و باید ابراز می کرد، چه می شد؟ بدنش لرزید، گویی خیلی به عمق ماجرا رفته بود و ناگهان متوجه سکوت و خاموشی اطرافش شد. خودش را سرزنش کرد، چرا هنوز اینجام؟ و برگشت.