جمشید خانیان، نویسندهی پرکار و پرافتخار اهل آبادان، در کتاب در یک ظهر داغ تابستان دختری از بصره آمد داستان عاشقانهای پرشور را روایت میکند که سه نوجوان هر یک به طریقی با آن درگیر هستند. آنها که همگی در یک محله و در همسایگی یکدیگر زندگی میکنند، به صورت همزمان عاشق دختری میشوند که طی اتفاقاتی به همراه خانوادهی خود بهتازگی در محلهی آنها ساکن شده است.
گورخر گلادیاتور 2 (همدستی با بریتانیایی ها)
ـببخشید، آقای گورخر، جناب گورخر، من میتونم اثر سُم شما رو داشته باشم؟ من از طرفدارهای پَروپاقُرصتون هستم. ژولیوس دستی به موهای دختر کشید. «البته کوچولوموچولوی عزیزم... جوهر داری؟» قیافهی دختر از ناراحتی رفت توی هم، آه کشید و گفت: «نــــه!» ژولیوس سریع دوروبر خیابان را نگاه کرد تا ببیند از چه چیزی میتواند برای بهجاگذاشتن ردّ سُمش روی کاغذ استفاده کند. «چطوره من سُمم رو بزنم توی گِل؟ اونوقت تو میتونی یه اثر گِلی از سُم گورخر گلادیاتور، مخصوص خودِ خودت داشته باشی!» گل از گل دختر شکفت...
خب، فکر میکنی گورخر گلادیاتور را میشناسی، آره؟
خوشتیپ است.
در دنیای گلادیاتوری روم، قهرمان مردم است!
و به تعطیلات باحال خودش رفته است....
امپراتور هادریان برای ژولیوس فقط یک وظیفهی دیگر تعیین کرده تا بتواند آزادیاش را به دست بیاورد، و این وظیفه شامل سفر به سرزمین دورافتاده و عجیبی است:
سرزمین بریتانیا!
ماجرا ادامه دارد!