خیلی از بازرگانان در میان آن جمع خواستند کنیز را بخرند، اما دختر به هیچکدام راضی نشد. دستِآخر صاحب کنیز رو کرد به دختر و گفت: «پس خودت یکی را انتخاب کن. به این جمع نگاه کن و خودت یکی را از میان آنها انتخاب کن تا تو را به او بفروشم.»کنیز بهدقت به چهرهی آدمهایی که دورتادورش را گرفته بودند نگاه کرد و یکدفعه چشمش به علیمجدالدین افتاد که گوشهای ایستاده بود. یک آن احساس کرد قلبش بهشدت به تپش افتاده. بیاختیار دستش را بلند کرد و انگشتش را بهسمتِ او گرفت. گفت: «این همان مردی است که دلم می...
همه پرسش های اشتباه /1 (کیه این وقت شب؟)
قبل از اینکه «کیه این وقت شب؟» را بخوانید، یک بار این پرسشها را از خودتان بپرسید:
1. اصلاً دلتان میخواهد بدانید در شهری کنارِ دریا (که دیگر کنارِ دریا نیست!) چه اتفاقهایی میافتد؟
2. دربارهی آن چیز مسروقه که اصلاً دزدیده نشده، چه؟ دلتان میخواهد بدانید؟
3. اصلاً فکر میکنید ربطی هم به شما دارد؟ چرا واقعاً؟! شما دیگر چهجور آدمی هستید؟! واقعاً که!
4. این کیست که پشت سرتان ایستاده؟!!!
شهری بود و دختری و سرقتی. من در شهر زندگی میکردم، مأمور شده بودم که سرقت را بررسی کنم و فکر نمیکردم دختر ربطی بهش داشته باشد. تقریباً سیزدهساله بودم و اشتباه میکردم. راجعبه تمامش اشتباه میکردم. باید این سؤال را میپرسیدم که «چرا کسی باید بگوید چیزیاش دزدیده شده، وقتی آنچیز از اول مال او نبوده؟» بهجایش سؤال اشتباه را پرسیدم، کموبیش چهار سؤال اشتباه. این کتاب گزارشِ اولین سؤال است.