یک خبرِ پَرپَرانگیز! تازگیها یک همکلاسی تازه به مدرسهمان آمده. اسمش هایلی پوشپوشی است. خیلی دلم میخواهد با او دوست شوم. ولی انگار هایلی از جغدهای باحال خوشش میآید. بیشتر دوست دارد با لوسی، بالبالیترین دوستِ من، بپرد. نکند لوسی من را یادش برود؟
همه پرسش های اشتباه /2 (آخرین بار کی دیدیش؟)
قبل از خواندنِ «آخرینبار کِی دیدیش؟» یک بار پرسشهای زیر را از خودتان بپرسید:
1. کسی دخترِ گمشده را دیده؟
2. چرا پدر و مادرش آنقدر بیخیالند؟
3. آخر یک آزمایش شیمیایی، سوپرمارکت، موهایی کاموایی و مجسمهای دزدیدهشده چه ربطی به هم دارند؟
4. چرا حرف را عوض میکنید؟ قرار است فکر و ذکرتان دخترِ گمشده باشد. او کجاست؟
شهری بود و مجسمهای و کسی که او را دزدیده بودند. همانوقتی که در شهر بودم، مأمور شدم آن فرد را نجات دهم و فکر میکردم مجسمه برای همیشه از دست رفته. تقریباً سیزدهساله بودم و اشتباه میکردم. راجعبه تمامش اشتباه میکردم. باید این سؤال را میپرسیدم که «چطور ممکن است کسی که گم شده همزمان دوجا باشد؟» بهجایش سؤال اشتباه را پرسیدم، کموبیش چهار سؤال اشتباه را. این کتاب گزارشِ دومین سؤال است.
سایر کتاب های همین ناشر
زمین مورد حمله فضاییها قرار گرفته است! شما این بار نه در نقش زمینیها بلکه در نقش فضاییها بازی میکنید و باید به سرعت و قبل از رقبای خود هدف مورد نظر روی زمین را به چنگ آورید! پاتک یک بازی هیجانی و سرعتی است که در آن بازیکنان باید در عین تمرکز و دقت، سریعا یکی از احجام بازی را که در کارت رو شده دیده نمیشود بردارند. این احجام عبارتند از مرغ، روبات، میز، آباژور و صندوقچه. سرعت بالای حل مساله، به همراه دقت لازم برای حل آن، این بازی را به یک تجربهی پرهیجان وشاداب تبدیل میکند که در عین حال برای افزایش قدرت تمرکز و تحلیل تصویر نیز بسیار مفید است. بازی پاتک یک بازی مهمانی حساب میشود که قوانین بسیار کمی دارد و قابل بازی کردن برای 2 تا 8 نفر است. کارتهای سوال بازی در دو دسته ساده و پیشرفته هستند و این امکان را به بازیکنان میدهند تا درجه سختی مورد نظر خود را انتخاب کنند. این بازی برای گروه سنی بالای هشت سال تا بزرگسالان قابل بازی کردن است.
اندی و تری 13 طبقهی جدید به خانهدرختیشان اضافه کردهاند؛ این بار دیگر خانهشان خیلی بالا رفته!!! با یک دمندهی حبابصابونی، یک ماشین قاپنده (که میتواند هرچیزی را از هرجایی بقاپد)، یک طبقهی وقتتلفکنی، یک کارخانهی دستمالتوالت (چون هرچقدر دستمالتوالت داشته باشی، باز هم کم است)، یک طبقه برای پاهای دراز، یک مرکز مشاهدات فرازمینی، و بهترین کتابفروشی دنیا که واقع در یک خانهدرختیِ واقع در یک جنگلِ واقع در یک کتاب است!
چه حالی پیدا میکنی اگر توی یکی از دفترچههای مرموز داییات این نوشته را پیدا کنی؟
«میکلآنژ» همیشه به من میگفت آسانترین راهِ رسیدن به آینده، فکرنکردن به آن است.
«مانی» با خواندن خاطرات دایی شوکه میشود، «داییسامان» کجا و «میکلآنژ» کجا؟
بگذریم. داشتم میگفتم. این خانم موش از طرفداران من نبود. برعکس، یک دقیقه تمام زل زد به پوزهام و بعد چترش را کشید بیرون و محکم کوبید توی کلهام!
چه بدشانسی گندهای! وقتی رفتیم مدرسه، دوشیزهپُشتپَرپَری خیلیخیلی ناراحت بود. «بچهها! من یک خبر بد دارم. گردنبند عزیزم، همان گردنبند قدیمی که برای روز عروسی در نظر گرفته بودم … گم شده!» انجمن مخفی برنامهریزی عروسی، بعد از مدرسه، در لانهدرختی ما یک جلسهی فوری برگزار کرد. حالا ما کارآگاهان مخفی برنامهریزی عروسی بودیم.
تاریخ مستطاب کفش
آلاستار قرمز، کتانی سفید، گیوه، کفش پاشنهدار،
گالش، صندل، چکمه...
یک دنیا قصه پشت هر کدام از این کفشها هست.
همهچیز با یک نامه شروع شد، یک نامه با عطر و بوی گل سنبل. شما عطر سنبل دوست دارید؟ من که دیوانهی بوی سنبلم. واقعاً خیلی آرامشبخش است. فکر میکنم بهخاطر همین هم هست که توی مرکز ماساژ تنآساموش، روغن سنبل به تن موشها میمالند. من عاشق ماساژم. واقعاً خستگیام را درمیکند. این قضیهی ماساژ هم برای خودش داستانی دارد که بعدها برایتان میگویم.
نیا چرخید، سوزنبرگهای درخت صنوبر کهنسال مقابل آسمان شب محو شدند و بعد هم با احساسی دلهرهآور، زمین بهسمتش شتافت. سورن دیوانهوار سعی کرد بالهای کوچک سیخشدهاش را به هم بزند. بیفایده بود! با خودش فکر کرد: «میمیرم. میشم یه بوفچهی مرده. تازه سه هفتهست که از تخم دراومدهم و زندگیم سر اومده!» ناگهان چیزی سقوطش را آرام کرد... جریان نسیم بود؟ تودهای باد؟ هوایی پفکرده که میان کُرکپَرهای زشتش جمع شده بود؟ همین بود؟ زمان آهسته شد. زندگی کوتاهش از مقابل چشمهایش گذشت... تکتک ثانیههای ع...
آهی کشیدم و گفتم: «هیچجا سوراخموشِ خودِ موش نمیشه.» دیروقت بود و از اینکه برگشته بودم خانه خوشحال بودم.
ولی وقتی از راهپلهی جلویی خانه بالا رفتم، فوری فهمیدم یک جای کار میلنگد.
چرا درِ خانه باز بود؟ من که صبح قفلش کرده بودم. و چرا چراغ طبقهی بالا روشن بود؟ من وقتی از خانه بیرون میروم، همیشه همهی چراغها را خاموش میکنم.
نوکِپنجه نوکِپنجه جلو رفتم و ساکت و بیسروصدا رفتم توی خانه. از راهروی تاریک گذشتم. کنار درِ آشپزخانه ایستادم و یواشکی سر و پوزهای آب دادم. درِ یخچال چارطاق باز بود!
همه چیز از آن روزی آغاز شد که دعوتنامهای عجیب دریافت کردیم. با مربیهایمان در رختکن بودیم. من نامه را باز کردم و شروع به خواندن کردم. به بازی در تورنمنت «کمپ چهارم» دعوت شده بودیم. هیچکداممان چیزی دربارهی این مسابقات نمیدانست؛ حتی آلیسیا که همیشه داستانهایی از تیمهای افسانهای و اسرارآمیز برایمان تعریف میکرد. این که هیچیک از ما برای شرکت در مسابقات ثبتنام نکرده بود، نشان میداد شخص نامعلومی به مسابقهی اسرارآمیزی دعوتمان کردهاست، با قوانینی که با آنها آشنایی نداشتیم.
هنوز پنجهام را توی اتاق نگذاشته بودم که پدربزرگویلیام نعرهی رعدآسایی کشید: «اوهوی خاننوه! چطور جرئت میکنی این موقعِ روز بیای سرِ کاروبار؟! ها؟»
خشکم زد. این صدای جیر را قبلاً جایی نشنیده بودم؟ دستپاچه گفتم: «ولی پدربزرگ! ساعت تازه نُهِ صبحه! دفتر روزنامه همین ساعت باز میشه.»
پدربزرگویلیام سری تکان داد و جیر زد: «مزخرف نگو! اصلاً میفهمی نصف روز رو به جات خفته بودی خاننوه؟ من از ساعت شیشِ کلهسحر اینجام!!!»
جناب گورکن سالهای سال است که در هتل بوبلی کار میکند. او مدیر مناسبتهای خاص است؛ یعنی مهمانیها و مراسم شادی را در هتل برگزار میکند.
کار بابایش هم همین بوده. کار بابابزرگش هم همین بوده.
جناب گورکن و دستیارش، خانم پیمز، دارند برای برگزارکردن جشن تولد سیلویا آماده میشوند. آقای سِسیل و خانم سِلیا پدربزرگ و مادربزرگ سیلویا هستند و هتل بوبلی هم مال آنهاست. جناب گورکن سخت مشغول کار است، اما نمیداند چهچیزی در انتظارش است.
فکر میکنی جشن تولد خوب برگزار میشود؟ با جناب گورکن همراه شو تا بفهمی.
ببینید، رُفقا! این که چی شد و چطوری این تغییرها رو کردید مهم نیست.
چیزی که مهمه اینه که اگه بتونید نیروهاتون رو خوب کنترل کنید،
میتونیم ارتش ترسناک بیگانهها رو شکست بدیم.
دروغ چرا؟ اوضاع اصلاً خوب نیست...
کارآگاه سیتوی معروف در دفتر کارش در کلانتری مرکزی شهر است و مجموعهی ذرهبینهایش را نگاه میکند. سروان چینمیادو هم با چشمهای بسته روی زمین نشسته.
- میشود بگویی آنجا روی زمین چه کار میکنی سروان؟
- دارم مدیتیشن میکنم.
- مدیتیشن؟ مدیتیشن دیگر چیه؟
- یک چیزی است مثل فکر کردن با چشمهای بسته.
- من هنوز نتوانستم آن ماجرای نیمرو خوردن با چاپستیک را هضم کنم، ولی این یکی دیگر واقعاً شاهکار است!
در باز میشود و کلهی گندهی فرمانده تروئنوس، مثل همیشه بداخلاق، ظاهر میشود.
در بخش پروندههای عجیب، مرموز و خیلی سخت، آرامش حکمفرماست. کارآگاه سیتو دانشنامهی کارآگاههای بزرگ را میخواند که در آن عجیبترین پروندههای مشهورترین کارآگاهها را نوشتهاند. یک روز هم کسی داستانهای کارآگاه سیتو را در این کتاب مینویسد.
سروان چینمیادو با یک جورچین چینی ور میرود.
- کارآگاه! میخواهی توی چفت کردن تکههای این جورچین کمکم کنی؟
- نه، ممنون. الان فقط میخواهم دندانهایم را روی یک املت سیبزمینی چفت کنم.
اما در کلانتری مرکزی، آرامش هیچوقت خیلی طول نمیکشد.
عبد ناگهان به خودش آمد. او با شیطان معامله کرده بود! میدانست که باید از دستورش سرپیچی کند، که باید فرار کند. ولی صدای رعدآسای مرد توی سرش پیچید و برخلاف میلش عمل کرد. با چشمانی که از وحشت گشاد شده بود، دست خودش را تماشا کرد که جلو رفت و چفت در را باز کرد. در روی لولایش غژغژ کرد و صداهایی جدید توی گوشش پیچید. همنوایی زمزمههایی شیطانی دوروبرش چرخید و بدن گرمش سرد شد.
تان جی ها 4 (جولای نوراختر)
قرنهاست که ابزاربانها و قراولها از دروازههای اسرارآمیز مادر، منبع قدرتی باورنکردنی، محافظت میکنند. اما حالا دروازههای مادر در حال مرگاند و هورس و بقیهی ابزاربانها میدانند که دروازههای ضعیفشده نیرویی خطرناک ساطع میکنند که جهان را خواهد بلعید و تمام ساکنانش را نابود خواهد کرد.
ساختمانِ مدرسه را ورانداز کرد. سام هیچ دلش نمیخواست بیشتر از آن توی حیاط بماند. دوید سمتِ زمینِ بازی. همین که به تابها رسید، یکهو چیزی به قوزکِ پایش چنگ انداخت.
پایین را نگاه کرد. پاهایش داشتند توی شنها فرو میرفتند!
خب، معلوم است که پای آدم موقعِ راهرفتن توی شن فرو میرود. اما نه اینجوری! انگار چیزی داشت او را پایین میکشید.
به «ماکاموشی»، جزیرهی جوندگان جسور، خوش آمدید!
من جرونیمو استیلتُن هستم. سردبیر پُرفروشترین روزنامهی جزیره ی ماکاموشی. ولی بیشتر دوست دارم داستانهای ماجراجویانه بنویسم. کتابهای من توی ماکاموشی مثل توپ صدا میکنند و حسابی پُرفروش اند! از پنیر سوئیسیِ تازه تازه خوشمزهتر و از پنیر چدارِ کهنه تندوتیزترند. سبیلچسب و بامزهاند، خندهدار و فرا موش نشدنی. دهنتان را آب میاندازند، به سبیلهایم قسم!
جناب گورکن مثل روزهای قبل مشغول رسیدگی به کارهای هتل است که ناگهان متوجه میشود اتفاق عجیبی افتاده... ماجرا از این قرار است که از قدیمها میمون خیلی بزرگی، به نام آلگرنون، در هتل بوبلی بود که همیشه توی جای مخصوصش بیحرکت میایستاد. اما آن روز جناب گورکن میبیند آلگرنون سر جای خودش نیست... او غیبش زده! جناب گورکن دستبهکار میشود تا از این اتفاق عجیب سردربیاورد. فکر میکنی موفق میشود؟ داستان را بخوان تا بفهمی ماجرا چه بوده.
چگونه فضانورد شویم
آیا تا حالا آرزو داشتهای که فضانورد شوی؟
آشپز فضایی چطور؟ یا طراح سفینه؟ و یا کارت این باشد که دنبال موجودات فضایی بگردی؟ صنعت فضایی فرصتهای شغلی زیاد و گوناگونی دارد، از فضانوردی گرفته تا مهندسی فضاپیماها، و کاوشگری فضا برای یافتن سیارههایی که شاید روزی مردم بتوانند در آنها زندگی کنند.