دشمن به روش های مختلف در حال نابودی بقایای انسان هایی است که از طاعون و حمله ى چهارم جان به در برده اند. آن ها در قالب تنِ انسانی رفته و در همه جا نفوذ کرده اند. آن ها به شکل کشیشان معتقد در کنار پناه جویان در غارها حضور دارند و همه پناه جویان را نابود می کنند. ” رینگر ” به همراه دوست زخمی اش ” تیکاپ ” اسیر شده و به اردوگاه منتقل می شود. در آنجا تیکاپ به دست ” ریزر ” کشته می شود و ریزر کمک می کند تا رینگر فرار کند. هیچ یک از نگهبانان برج مراقبت جلوی او را نمی گیرند. حالا رینگر یک پردازشگر,در مغزش دارد و می تواند همه چیز را محاسبه کند و از موانع عبور کند. او ساعتها می دود و به وقایع گذشته می اندیشد که ناگهان او، ” وش ” را مقابل خود می بیند و متوجه دلیل تعقیب نکردنش از طرف نگهبانان اردوگاه می شود. او را به اردوگاه بر می گردانند و ” وش ” او را به ” کانستنس ” می سپارد. سپس او را به درمانگاه می برند و مورد معاینه قرار می دهند. او متوجه تمام این مدت …
ادامه مطلبنمایش کمتر