تاریکی او را احاطه کرد و تنها چیزی که شنید، صدای همهمهی مگسهای گرسنه بود... پس از نبردی حماسی که در آن کاو، فرال کلاغ، توانست مرد تارعنکبوتی را نابود کند، شهر بلکاستون سرانجام از شر شیطانی که مدتها تهدیدش میکرد، رها شد. اما صلح و آرامش دوامی ندارد. آمدن مادر مگسها باعث میشود که بار دیگر جرم و جنایت و فساد و آشوب بر شهر مسلط شود. کاو باید از تمام قدرت و شجاعش استفاده کند و از تکتک دوستانش کمک بگیرد تا بر این موجود شرور پیروز شود. اَسرار فاش میشوند، خطر و مرگ همهجا را فرا میگیرد و هر کسی ممکن است خیانت کند
انتقام جویان (مردی که فردا را دزدید)
تا خود آسمان لرزید...
در خرد شد، به تکههایی اندازهی مشت شکست و وقتی مرد آهنی و ثور از آن رد میشدند، بهسمت داخل منفجر شد. کوییکسیلور، ویژن و اسکارلتویچ هم که به در فشار میآوردند، میان بارانی از غبار خاکستری و خردهریزههایی پخشوپلا پرت شدند داخل.
تا خود آسمان لرزید...
در خرد شد، به تکههایی اندازهی مشت شکست و وقتی مرد آهنی و ثور از آن رد میشدند، بهسمت داخل منفجر شد. کوییکسیلور، ویژن و اسکارلتویچ هم که به در فشار میآوردند، میان بارانی از غبار خاکستری و خردهریزههایی پخشوپلا پرت شدند داخل.
اما «دیو» چندان خوششانس نبود. او هم به در تکیه داد بود اما وقتی داشت به عقب پرت میشد، قطعهیخِ روی سرش ـکه حاملِ دوست و همکار درماندهاش بودـ به جلو متمایل شد. بی هیچ فکری قطعهیخ را گرفت و همان موقع بود که متوجه شد خودش را از سازه به بیرون هل داده است و پل لیموییرنگ کاملاً جمع شدهاست..