دستم را انداختم دور کمرش و زور زدم.انگار شیری را بغل کرده بودم؛یک تن وزن داشت. کرنشا پنجه هایش را فرو کرده بود توی لحافی که بچگی ها،عمه بزرگه ام،ترودی،برایم یافته بود.ناامید شدم و ولش کردم. کرنشا پنجه هایش را کشید بیرون و گفت:«ببین!من نمی تونم تا وقتی کمکت نکرده،برم.دست من نیست که» «پس دست کیه؟» کرنشا با همان چشم های تیله ای و سبزش به من خیره شد؛پنجه هایش را گذاشت روی شانه ام.بوی کف صابون و نعناع می دادو گفت:«تو جگسون...دست توئه»
سه گانه ی بد 2 (بخت بد)
بدبختی این است که کِلِی یکی از آنها نیست؛ او تنها آدمی در اردوگاه «مزرع سبز زمین» است که استعدادی در جادو ندارد و اصلاً بویی از آن نبرده. انگار غم و غصهی خودش کم بود که سر و کلهی «برِت» هم پیدا شده و قوز بالا قوز میشود. حالا کِلِی باید ببیند چه حقه و کلکی میتواند سر هم کند که هیچکس به بودن برِت در جزیره پی نبرد. بعد از اینکه او به دوست جدیدش کمک میکند تا جایی در دل طبیعت وحشی آن جزیرهی آتشفشانی مخفی شود، بدبختی از جای دیگری بیرون میزند؛ همهی نشانهها حاکی از آن است که زمانی چندتا اژدها در این جزیره میپلکیدند، و چهبسا که هنوز هم دارند میپلکند! آیا کِلِی و دوستانش میتوانند بهموقع جلوی این بختبرگشتگی را بگیرند و پرده از راز جزیرهی پرایس بردارند... و آن را از سوختن در آتش نجات بدهند؟
بدبختی این است که کِلِی یکی از آنها نیست؛ او تنها آدمی در اردوگاه «مزرع سبز زمین» است که استعدادی در جادو ندارد و اصلاً بویی از آن نبرده. انگار غم و غصهی خودش کم بود که سر و کلهی «برِت» هم پیدا شده و قوز بالا قوز میشود. حالا کِلِی باید ببیند چه حقه و کلکی میتواند سر هم کند که هیچکس به بودن برِت در جزیره پی نبرد. بعد از اینکه او به دوست جدیدش کمک میکند تا جایی در دل طبیعت وحشی آن جزیرهی آتشفشانی مخفی شود، بدبختی از جای دیگری بیرون میزند؛ همهی نشانهها حاکی از آن است که زمانی چندتا اژدها در این جزیره میپلکیدند، و چهبسا که هنوز هم دارند میپلکند! آیا کِلِی و دوستانش میتوانند بهموقع جلوی این بختبرگشتگی را بگیرند و پرده از راز جزیرهی پرایس بردارند... و آن را از سوختن در آتش نجات بدهند؟