هانسل داخل جهنم ايستاده بود و به اطرافش نگاه مي كرد. او در جايي شبيه غار بود. مخروط هاي سنگي از سقف كوتاه و سنگين جهنم آويزان بودند و از مخروط ها مايع قرمز رنگي چكه مي كرد. اما با وجود سقف، هيچ ديواري آنجا نبود. هانسل...
حتما شما هم با افسانه های گریم آشنایی دارید. قصه ای که میخوام براتون تعریف کنم خیلی خیلی شومه. در واقع شوم ترین افسانه ی گریمیه که تاحالا شنیده ام. پس چرا به یوریندا و یورینگل ملحق نمی شید تا ببینید اون ها چطوری یاد...
مایلز مرفی فقط و فقط به یک چیز معروف است:حقه بازی او بهترین حقه باز مدرسه شان است.برای همین وقتی مجبور میشود به دره ی یاونی کسل کننده برود (که فقط و فقط به یک چیز معروف است؛گاوهایش)،انتظار دارد بهترین حقه باز مدرسه ی...
"مایلز" و "نایلز" دو تا خفن معروف، حالا دیگه باهم یه تیم شدن و با خرابکاریها و شیطونیهاشون مدرسهی "یانی ولی" رو بردن رو هوا . در حدی که باعث شدن مدیر "بارکین" بیچاره از مدرسه اخراج بشه و حالا یه مدیر جدید داره...
مدرسه تعطیل شده و مایلز و نایلز رفتهن تو مخفیگاه جنگلی که پر از کتاب و سرگرمی و بازیه. اونا یه حقهای میبندن و پرچم گروهان پاپا رو که فرماندهش جاش بارکینه کِش میرن. جاش قلدر قسم میخوره پرچمش رو پس بگیره و بینشون...
قبول دارید یکی از قشنگترین لحظههای زندگی وقتیه که انتظار به سر میآد؟ مخصوصا وقتی این دلتنگی و انتظار برای منتشرشدن کتاب مورد علاقهت باشه. بالاخره آخرین جلد مجموعهی دوتا خفن با عنوان «آخرین خندهی دوتا خفن» منتشر...
آن که بزرگتر است و سرش تا نزدیکیهای دیوار میرسد، به طرف لامپ فوت میکند. لامپ دور خودش میچرخد،...
عزیز تکانی به خودش میدهد. عصایش را جلوی صورت غول میگیرد و میگوید: «تو کی هستی؟ اینجا توی خانهی من چه کار میکنی؟» دوغدو هر چه فکر میکند یادش نمیآید قبلاً هم آن عصا را دست عزیز دیده باشد. غول چیزی نمیگوید....
عزیز لیوان آب را از مهماندار میگیرد: «چرا یکدفعه اینجوری شد؟ انگار غولِغولها دارد خانه را دور سرش میچرخاند.» آب را یکنفس سَر میکشد و تکیه میدهد به صندلی. زیر لب میگوید: «همهی درها را بستی پیرمرد، یک در را...
سمانی و سمیلی، خرگوشهای دوقلوی بامزهای هستند که میخواهند توی هر کاری سَرَک بکشند؛ برای همین هم خیلی وقتها دردسر میسازند. تورکریزه، خارخارو، قوریقوری و مولی دوستان آنها هستند و با هم ماجراهای خندهدار و جالبی...
سمانی و سمیلی، خرگوشهای دوقلوی بامزهای هستند که میخواهند توی هر کاری سَرَک بکشند؛ برای همین هم خیلی وقتها دردسر میسازند. تورکریزه، خارخارو، قوریقوری و مولی دوستان آنها هستند و با هم ماجراهای خندهدار و جالبی...
وقتی در بالابر باز میشود، تنها چیزی که توماس به یاد میآورد اسم کوچکش است. ولی او تنها نیست. گروهی از پسرهای هم سن و سالش ورود او را به هزارتو خوشامد میگویند. هیچ کس نمیداند چرا به هزارتو آمده یا چه اتفاقی برای...
توماس فهمیده بود که راه پر پیچ و خمتر از آن چیزی است که فکرش را میکرد. حالا بیرون از هزارتو خطرهای بیشتری زندگی او و دوستانش را تهدید میکرد. او چند هفتهی گذشته را در ترس و وحشت گذارنده بود ولی بالاخره کسی باید...
پیش از شکلگیری سازمان شرارت و پیش از ورود توماس به داخل هزارتو، زبانههای خورشید به زمین برخورد کردند و بیشتر جمعیت انسانها را از بین بردند. مارک و تیرینا شاهر برخورد زبانههای خورشید به زمین بودند. آنها جان سالم...
کسی آستین الدیسیان را کشید؛ مندلن بود. در حالی که از درد آرام و قرار نداشت، به آرامی گفت: «الدیسیان! از اینجا برو… سریع.» «اما من باید اونارو متوجه کنم، مندلن. اونا باورشون نمی شه که…» «چرا باورشون می شه. فکر می کنم...
الدیسیان که کمر به نابودی معبد قدرتمند تریون بسته نمی داند که ایناریوس پیغامبر مخفی کلیسای جامعه نور هم در سیدن به این هدف کمکش می کردهتمام هم و غم ایناریوس این است که سنگچواری را به عظمت و شکوه گذشته اش باز...
معبد تریون که تحت حمایت نیروهای شیطانی قرار داشت، سقوط کرده است. الدیسیان که در راه آزادسازی تمام بشریت مبارزه میکند، فقط یک دشمن دیگر بر سر راه خود دارد؛ کلیسای جامع نور و رهبر فرهمند این کلیسا که همانا پیغامبر است....