هرج و مرج و ویرانی سیاره حشرات را فرا گرفته است و به زودی خلافکاران و قانونشکنان اختیار کل سیاره را به دست خواهند گرفت. شما در این بازی کارتی، در نقش یکی از فرماندهان سیاره، میباید نیروهای خوب خود را شناسایی کنید و در این راه از قدرت ذهنخوانی و حافظه خود برای خنثی کردن نقشه حریفان استفاده کنید.
دنیای رنگارنگ اختاپوس ها
کتاب دنیای رنگارنگ اختاپوس ها اثر اوئن دیوی، یک تجربه چشمنواز و آموزشی برای کودکان است. این کتاب با موضوعاتی درباره اختاپوسها، اطلاعات علمی و داستانهای جالب را به هم متصل میکند. نه تنها به زیبایی تصاویر، بلکه به جذابیت محتوای آن نیز توجه شده است.
این کتاب برای کودکان در گروه سنی ب و ج طراحی شده است و میتواند دنیای زیر آب را به شیوهای خلاقانه و سرگرمکننده به آنها معرفی کند. با خواندن این کتاب، کودکان از مهارتهای ادبی خود بهرهبرداری خواهند کرد و به شکلگیری عادات مطالعه در آنها کمک شایانی خواهد کرد.
نویسنده این اثر، اوئن دیوی، در ابداع داستانها و شکلدادن به شخصیتهای جذاب شهرت دارد. وی توانسته با استفاده از سبک نوشتاری دقیق و خلاق، توجه کودکان را به خود جلب کند. مخاطبان این کتاب میتوانند از اطلاعات علمی و فنی به سادگی بهرهمند شوند.
وجود تصاویری جذاب و رنگارنگ در این کتاب، به جذابیت آن افزوده است و کمک میکند که کودکان به سادگی با موضوعات علمی آشنا شوند. بخصوص در دنیای امروز که کودکان نیاز به تحریک خلاقیت و کنجکاوی دارند، این کتاب میتواند یک انتخاب ایدهآل باشد.
اگر به دنبال راهی برای تشویق فرزندان خود به مطالعه هستید، دنیای رنگارنگ اختاپوس ها میتواند گزینهای مناسب باشد. آنها با خواندن این کتاب، نه تنها سرگرم میشوند بلکه به اطلاعات جدیدی درباره دنیای حیوانات دریایی دست خواهند یافت.
سایر کتاب های همین ناشر
فهیمه از بچگی عاشق پروازکردن بود. تابستانها با خواهر و برادرهایش، با چسب سریش و کاغذ بادبادک میساخت و از پشتبام پروازش میداد. متوجه شد که مرکز آموزشِ فنون خدمات هوایی تهران، امتحان ورودی گذاشته و دانشجو میگیرد. چون دوست داشت درس بخواند، امتحان داد و با نمرههای خوبی قبول شد و در دورههای خلبانی شرکت کرد. چند سال بعد فهیمه اولین زن مهندس پرواز در ایران شد. بعد از حدود سههزار ساعت پرواز با سمت مهندس پرواز، توانست کمکخلبان هواپیما شود. فهیمه میگوید: «هیچ فرقی بین مرد و زن نیست، مسئولیت ی...
دوقلوهای همسان، ژنهای کاملاً یکسانی دارند. توی دوروبریهایتان آدمهای دوقلو سراغ دارید؟ میتوانید آندو را از هم تشخیص بدهید؟
اگر دانشمندان نسخهای شبیهسازیشده از شما بسازند، ژنهای یکسانی خواهید داشت و درنتیجه، شبیهِ همدیگر خواهید بود، درست مثلِ دوقلوهای همسان.
بهترین اختراع دنیا چیست؟ تا حالا از آن «لحظههایی که ایدهی قشنگی در ذهنت جرقه میزند» داشتهای؟ شاید این ایده به نظر خیلی رؤیایی باشد، اما آیا میتوانی یک آسمانخراش را وزن کنی یا مثل یک اَبَرقهرمان جَست بزنی؟
با الگوگرفتن از ذهنهای درخشان تاریخ، با ما در سفری هیجانانگیز به جهان علم و دانش و دنیای اطرافت همراه شو.
این کتاب با نقاشیهای معرکه، ایدههای باحال و اظهارنظرهای جنجالی به این پرسشها پاسخ میدهد.
پو خندهای تصنّعی سر داد، ولی خندهاش به شکل آه درآمد. «کاتسا... خودت فکرش را بکن اوضاع الان برای من چطور است. قریحهی من تمام جزئیات آن کوهها را در آن بالا نشانم میدهد، تمام جنگل را در آن پایین نشانم میدهد. حرکت تمام ماهیهای توی آبگیر و تمام پرندههای لای درختها را حس میکنم. حس میکنم این سوراخی که در آبگیر درست کردیم، دارد یخ میبندد. برف با سرعت تمام در ابرها شکل میگیرد، کاتسا. تا چند لحظهی دیگر قرار است برف ببارد.»
یدانم بیشتر اوقات دیهگو خودش مقصر است. بس که هربار سرش جایی گرم است و دائم شیطنت میکند. اما وقتی خشم فریدا را میبینم و احساس میکنم با این خشم میتواند دودمان دیهگو را به باد بدهد، مجبور میشوم برای نجات جان آن مرد بیچاره از دروغ مایه بگذارم. مرد بیچارهای که اصلا نباید دلت برایش بسوزد. فریدا از او هم بدتر است و برای او که اصلا نباید دلت بسوزد. حتی وقتهایی که روی صورت نقاشیهایش قطرههای درشت اشک را نقاشی میکند، انگار دارد توی صورتت داد میزند: « حق نداری برای من دلسوزی کنی! فقط میت...
وقتش رسیده که با خوندن قسمتِ سوم چهار سابقهدار از خنده رودهبُر شین!
چهار سابقهدار قراره روزِ خیلی گندی داشته باشن!
این داستان رو از دست ندید!
اینقدر خندهداره که شلوارتون رو خیس میکنید!
چه حالی پیدا میکنی اگر توی یکی از دفترچههای مرموز داییات این نوشته را پیدا کنی؟
«میکلآنژ» همیشه به من میگفت آسانترین راهِ رسیدن به آینده، فکرنکردن به آن است.
«مانی» با خواندن خاطرات دایی شوکه میشود، «داییسامان» کجا و «میکلآنژ» کجا؟
بله! امروز روز فیلمبرداریه!
سر صبحانه آنقدر ذوقزده بودم که نتوانستم هیچی بخورم. برادرهای خلوچلم هم هِی داشتند دریوری میگفتند. میگفتند حتماً به من نقش زامبیها را میدهند، چون اینجوری لازم نیست گریم کنم و لباس عوض کنم و از این چرتوپرتها.
ایش! اینها که هیچی از فیلم و اینجور چیزها سر درنمیآورند! الان هم حسودیشان شده، چون کسی نمیگذارد خودشان با آن جوشهای قرمز روی صورتشان فیلم بازی کنند.
آیا میدانستی کوسهها میتوانند جریان الکتریکی در موجودات دیگر را تشخیص بدهند؟ یا برخی از آنها پوشیده از منگولههای کوچکاند؟ حتی برخی از آنها میتوانند خارج از آب راه بروند!
کوسهها تقریباً در همهی اقیانوسهای جهان یافت میشوند. آنها بیش از 420 میلیون سال پیش به وجود آمدند؛ یعنی 200 میلیون سال زودتر از دایناسورها!
کوسهها قدرت بینایی فوقالعادهای دارند. به نظر میرسد دید آنها در زیر آب ده برابر قویتر از انسان باشد.
گربهها ماجراجواند و مادرزادی بلدند چهطور جان سالم بهدر ببرند. خیلیهایشان زندگیهایی باورنکردنی، الهامبخش و جذاب داشتهاند، منتها تاریخ یا فراموششان کرده یا نادیدهشان گرفته. غیرمنصفانه است، نه؟
این کتاب قصهی راستیراستیِ بیش از 30 پیشی واقعی را تعریف میکند که قهرمان داستانهای خودشاناند.
اینجا از اسطورههای جنگ جهانی دوم، دریانوردان بیباک آبهای آزاد، رکورددارانِ جهانی گینس، گربههایی که مایهی الهام کتابهای پرفروش شدند و کلی چیز دیگر- حتی «گربهای فضانورد» که به خارجِ جو زمین سفر کرد (و موفق شد به زمین برگردد تا قصهاش را تعریف کند) خواهید دانست.
حاضرید؟ پس آمادهی چند حقیقت چشمگیر دربارهی پیشیسانان و ماجراجوییهای موسیخکن باشید!
این کتاب شامل شعر سان سان ساندویچ به همراه نه شعر دیگر است که همگی از اشعار ناصر کشاورز و تصویرگریهای ویدا کریمی هستند.همهی شعرها و ترانههای جذاب موجود در این کتاب کودکان را با خوراکیهای خوشمزه آشنا میکند.
نیا چرخید، سوزنبرگهای درخت صنوبر کهنسال مقابل آسمان شب محو شدند و بعد هم با احساسی دلهرهآور، زمین بهسمتش شتافت. سورن دیوانهوار سعی کرد بالهای کوچک سیخشدهاش را به هم بزند. بیفایده بود! با خودش فکر کرد: «میمیرم. میشم یه بوفچهی مرده. تازه سه هفتهست که از تخم دراومدهم و زندگیم سر اومده!» ناگهان چیزی سقوطش را آرام کرد... جریان نسیم بود؟ تودهای باد؟ هوایی پفکرده که میان کُرکپَرهای زشتش جمع شده بود؟ همین بود؟ زمان آهسته شد. زندگی کوتاهش از مقابل چشمهایش گذشت... تکتک ثانیههای ع...
چگونه فضانورد شویم
آیا تا حالا آرزو داشتهای که فضانورد شوی؟
آشپز فضایی چطور؟ یا طراح سفینه؟ و یا کارت این باشد که دنبال موجودات فضایی بگردی؟ صنعت فضایی فرصتهای شغلی زیاد و گوناگونی دارد، از فضانوردی گرفته تا مهندسی فضاپیماها، و کاوشگری فضا برای یافتن سیارههایی که شاید روزی مردم بتوانند در آنها زندگی کنند.
One, Two، شال و کلاه من کو؟
Three, Four، کوچه شد از برف، پُر
Five, Six, Seven, Eight، بریم رو برفها اسکیت
?Are you ready، .Yes, I am
در مجموعه کتابهای «انگلارسی» کودک با خواندن و شنیدن شعرهای دلنشین و جذاب، با زبان انگلیسی آشنا میشود و کلمههای زیادی یاد میگیرد. با این مجموعه، کودک هم از شعر خواندن لذت میبرد و هم شوق یادگیری زبان انگلیسی در او بیدار میشود.
چه حالی پیدا میکنی اگر توی یکی از نامههای مرموزِ داییات این نوشته را پیدا کنی؟
هلند کشور قشنگی است! خصوصاً وقتی به جایجای آن سفر میکنی. البته بهشرطی که یک همسفر مثل «وینسنت ونگوگِ» عزیز کنارت باشد.
مگر میشود «داییسامانِ» هفتادوپنجساله در نوجوانیاش با «وینسنت ونگوگِ» قرنِ نوزدهم همسفر شده باشد؟ باز هم فضولیِ «مانی» و باقی بچهها گل کرده و رفتهاند سراغ وسایل خصوصی دایی.
جوندهها همدیگر را هل میدادند و کنار میزدند. وایسادم عقب. بله! من هم دوست داشتم جان عزیزم را بردارم و بزنم به چاک. ولی نمیخواستم زیر دستوپنجهی جمعیت لِه شوم و کنسرو موش بیرون بیایم.همان لحظه پیرزنی که پنجهی نوهاش را گرفته بود، با ناراحتی جیر زد: «الانه که گربههه همهمون رو یه لقمهی چپ کنه!» نوهی کوچولویش جیر کشید: «بیا بریم مامانبزرگ.» ولی پیرزنِ بینوا از وحشت خشکش زده بود. فوری پنجهی پیرزن را گرفتم و جیر زدم: «نگران نباشین بانو! همهچی درست میشه.» نوهاش را بغل کردم و هر دویشان ...
این قیافهی مامان و بابا بود وقتی بهشان گفتم این هفته تعطیلات میانترم است. دوستهایم همه یا رفتهاند سفر یا گرفتار یک کارهاییاند و من هم چون نمیخواهم دِلیا بهم امر و نهی کند، کلی کار باحال برای خودم پیدا کردهام بکنم؛ کارهایی مثل نقاشی کشیدن، بازی کردن و ساختن هیولا از کرک. (چون هر کسی یکی از این هیولاها لازم دارد دیگر، نه؟)
این کتاب پر از داستان هایی هس که شما رو می خندونه
شهر اکفیلد یه نمایش بزرگ داره که همه دوست دارن توش شرکت کنن.
مخصوصا مارکوس. (اصلا چیز عجیبی نیست)
مامان و بابا به دلیا خیلی امر و نهی می کنن و این اصلا خوب نیست. و من فهمیدم اینکه بخوای با کلک یه اسکوپ بستنی کاراملی اضافه بگیری اصلا کار خوبی نیست.
ولی بالاخره نقاشی های من جز خارق العاده ترین ها شد.
آخ، دلم مثل سیر و سرکه میجوشد! فردا داریم برای تعطیلات میرویم سوئد، آن هم با یک کشتی خیلی بزرگ! از آن جالبتر اینکه شایِن را هم با خودمان میبریم. وقتی شایِن باشد، دیگر نمیترسم که توی چادر بخوابم، حتی وسط طبیعت بکر و وحشی، با اینکه میگویند سوئد پُر است از خرس و گرگ و غول..
آهی کشیدم و گفتم: «هیچجا سوراخموشِ خودِ موش نمیشه.» دیروقت بود و از اینکه برگشته بودم خانه خوشحال بودم.
ولی وقتی از راهپلهی جلویی خانه بالا رفتم، فوری فهمیدم یک جای کار میلنگد.
چرا درِ خانه باز بود؟ من که صبح قفلش کرده بودم. و چرا چراغ طبقهی بالا روشن بود؟ من وقتی از خانه بیرون میروم، همیشه همهی چراغها را خاموش میکنم.
نوکِپنجه نوکِپنجه جلو رفتم و ساکت و بیسروصدا رفتم توی خانه. از راهروی تاریک گذشتم. کنار درِ آشپزخانه ایستادم و یواشکی سر و پوزهای آب دادم. درِ یخچال چارطاق باز بود!
دالی دست گذاشت روی شانهی داییسامان و گفت: «باید برای مهمونی امشب آماده بشیم. ولی ببینم، شما دو تا که سیبیل ندارین.» دایی متعجب رو به دوربین و بعد رو به دالی کرد و گفت: «سیبیل دیگه واسه چی؟ مگه سیبیلپارتیه؟» دالی گفت: «تموم کسانی که امشب به مهمونی من دعوتن، باید سیبیلهایی شبیه من داشته باشن.» دایی داد زد: «چرا آخه؟» دالی لبخند زد: «واسه همپیمانی با سالوادور دالی و معروفترین سیبیل دنیا. هیچ میدونی نگهداری از این سیبیل چقدر برام زحمت داره پسر؟ میخوام امشب تموم مهمانها بفهمن که داشتنِ سی...
سلام! من آگوس پیانولا هستم و با چند تا هیولا زندگی میکنم. تا حالا کلی ماجرا برایمان پیش آمده و با دکتر بروت مبارزه کردهایم. عجب موجود نچسبی است این بروت! کاری کرد که زنبور پَنترَکس آقای پتیپن را نیش بزند. چی؟ نمیدانید منظورم چه جانوری است؟ پس کتاب را بخوانید! بخوانید...!
راستی! توی این داستان با سه تا هیولای دیگر، که برندهی مسابقهی طراحی هیولایی بودهاند، آشنا میشوید: هاپو و بابی و پینچیتو!
پارادیس به جنگلی که هر لحظه تاریکتر میشد اشاره کرد و گفت: «همینحالا، من میرم سراغ هیولای خرسیِ کلّهکوسهای. قبل از اینکه شهردار رو بخوره. شما دو تا، مثل شیر با من میآیین یا هنوز دهنتون بوی شیر میده؟»
بن دستش را بالا برد: «من مثل شیر میآم.»
ویسلی دستش را بالا برد: «من دهنم بوی شیر میده.» چپچپ به بن نگاه کرد. آهی کشید و گفت: «خیلی خب. من هم با شما همراه میشوم. اما بهتون هشدار میدهم، اگر من زندهزنده خورده شدم، شما دو نفر شخصاً مسئولید.»ش
فرمانده تروئنوس با تمرکز تمام توی دفترش در کلانتری کار میکند. اما یکدفعه صدای فریاد وحشتناکی را میشنود، چیزی در حد یک انفجار هستهای. - وااااااااااااااااااااااااای! این وحشتناک است!فرمانده دست پاچه میشود و به شکل مسخرهای از روی صندلیاش میافتد. تیز از اتاقش بیرون میآید و به سمت صدا میدود.صدا میگوید:- این راستیراستی غمانگیز است! جیغ و فریاد از بخش پروندههای عجیب، مرموز و خیلی سخت میآید. فرمانده تروئنوس با شتاب وارد اتاق میشود.- چی شده کارآگاه؟ اتفاق بدی افتاده؟- بدتر از این حرفه...