هاپو و دوست هایش در خیابان و پارک و خانه چیزهای زیادی یاد می گیرند. رنگ های چراغ راهنمایی، شکل های مربع و دایره و … عددهای 1 و 2 و 3 و 4 و .. دلت می خواهد تو هم مثل آن ها بازی کنی و چیزهای جدید یاد بگیری؟
خیلی از بازرگانان در میان آن جمع خواستند کنیز را بخرند، اما دختر به هیچکدام راضی نشد. دستِآخر صاحب کنیز رو کرد به دختر و گفت: «پس خودت یکی را انتخاب کن. به این جمع نگاه کن و خودت یکی را از میان آنها انتخاب کن تا تو را به او بفروشم.»کنیز بهدقت به چهرهی آدمهایی که دورتادورش را گرفته بودند نگاه کرد و یکدفعه چشمش به علیمجدالدین افتاد که گوشهای ایستاده بود. یک آن احساس کرد قلبش بهشدت به تپش افتاده. بیاختیار دستش را بلند کرد و انگشتش را بهسمتِ او گرفت. گفت: «این همان مردی است که دلم می...