لبولوچهام آويزان شد. آخر مگر من چهکار کرده بودم که گرفتار پینکی پیک شده بودم؟ خيلي روي مخ بود. بدجوري اعصابخُردکن بود. میتوانست يک موشِ کاملاً معمولي را آنقدر ديوانه کند که مرگِموش بخورد!
لوتا پیترمن 4 (آرامش پس از خرگوش)
بله! امروز روز فیلمبرداریه!
سر صبحانه آنقدر ذوقزده بودم که نتوانستم هیچی بخورم. برادرهای خلوچلم هم هِی داشتند دریوری میگفتند. میگفتند حتماً به من نقش زامبیها را میدهند، چون اینجوری لازم نیست گریم کنم و لباس عوض کنم و از این چرتوپرتها.
ایش! اینها که هیچی از فیلم و اینجور چیزها سر درنمیآورند! الان هم حسودیشان شده، چون کسی نمیگذارد خودشان با آن جوشهای قرمز روی صورتشان فیلم بازی کنند.
امروز نباید میرفتم مدرسه، آخر آبلهمرغان گرفتهام. حوصلهام حسابی سر رفته. تعجبی هم ندارد چون من اصلاً یک سرگرمی درست و حسابی ندارم. هرچند مامان میگوید که دارم و آنهم فلوت زدن است. دوتایی با شایِن نشستیم ببینیم چه سرگرمیهای باحالی وجود دارد: چتربازی، غواصیکردن با کوسهها، بیرونکشیدن اسکلت دایناسورها از زیر خاک و اینجور چیزها. فقط مشکل اینجاست که نمیدانیم چه جوری باید این کارها را بکنیم. البته اصلاً مهم نیست چون ما فعلاً داریم معروف میشویم. قرار است هنرپیشه شویم و با خوشلباسترین بازگر دنیا فیلم بازی کنیم! (البته به گفتهی شایِن)
سایر کتاب های همین ناشر
این کتاب ماجرای هیولاها، معما، یک جشنوارهی موسیقی، چیزهای گمشده، من، و مارکوس است (البته نه لزوماً به همین ترتیب)، و یک معلم کمکی خیلی سختگیر، ولی نگذارید این آخری از خواندن کتاب منصرفتان کند
جناب گورکن مثل روزهای قبل مشغول رسیدگی به کارهای هتل است که ناگهان متوجه میشود اتفاق عجیبی افتاده... ماجرا از این قرار است که از قدیمها میمون خیلی بزرگی، به نام آلگرنون، در هتل بوبلی بود که همیشه توی جای مخصوصش بیحرکت میایستاد. اما آن روز جناب گورکن میبیند آلگرنون سر جای خودش نیست... او غیبش زده! جناب گورکن دستبهکار میشود تا از این اتفاق عجیب سردربیاورد. فکر میکنی موفق میشود؟ داستان را بخوان تا بفهمی ماجرا چه بوده.
حلقههای گل و برگ با شاخههای توت، اتاقنشيمنم را آراسته بودند و بله، صدالبته يک درخت کريسمس هم داشتم. آن سال زيباترين درخت کاج بازار را خريده بودم، خوشگلترين کاجی که قدوقوارهاش هم به سوراخموشم میخورد. حتی ريشههايش هم هنوز به تنهاش آويزان بودند! بله، شايد وقتی کريسمس تمام میشد، ميکاشتمش توی باغچهی خانهام. ولی آن موقع با تکهپنیرهای پلاستيکی تزيينش کرده بودم.
...از موسیقی راک با صدای بلند خوشم نمیآید. لباسهای خالخالی یا راهراه یا روشن تنم نمیکنم. و همیشهی خدا یک برش پنیر آمریکایی ساده را به یک قالب پنیر فلفلی تند هالپانو ترجیح میدهم.
همانطور که میبینید ترجیح میدهم زندگی آرام و بیدردسری داشته باشم. میدانم شاید به نظر بعضی موشها بینمک یا حتی حوصلهسَربَر باشم. شاید هم راست بگویند. ولی خب من اینطوری دوست دارم!
حالا چرا دارم اینها را به شما میگویم؟
الان توضیح میدهم...
تا حالا آرزو داشتهای در زمان سفر کنی؟ یا از خودت پرسیدهای نور خورشید چیست و چگونه تولید میشود؟ آیا به موجودات فضایی فکر کردهای و از خودت پرسیدهای چرا آنها تا حالا به دیدن ما نیامدهاند؟
حس ماجراجویی خودت را تقویت کن و با ذهن خلاقت توی دریای ایدههای بزرگ شیرجه بزن و با ما در سفر به فضا و زمان همراه شو.
این کتاب با نقاشیهای معرکه، ایدههای باحال و اظهارنظرهای جنجالی به این پرسشها پاسخ میدهد.
تِل... تِل... تلویزیون
روشن شده تو خونهمون
یه فیل داره نشون میده
خرطومشو تکون میده
کاشکی میشد بیاد بیرون
از توی این تلویزیون
و یکعالمه شعر و ترانهی جذاب، شیرین و خواندنی که کودکان را با اشیاء خانه آشنا میکند.
کی فکرش را میکرد که بخاری، صندلی و قالیچه هم شعر داشته باشند؟
وقتش رسیده که با خوندن قسمتِ سوم چهار سابقهدار از خنده رودهبُر شین!
چهار سابقهدار قراره روزِ خیلی گندی داشته باشن!
این داستان رو از دست ندید!
اینقدر خندهداره که شلوارتون رو خیس میکنید!
آهی کشیدم و گفتم: «هیچجا سوراخموشِ خودِ موش نمیشه.» دیروقت بود و از اینکه برگشته بودم خانه خوشحال بودم.
ولی وقتی از راهپلهی جلویی خانه بالا رفتم، فوری فهمیدم یک جای کار میلنگد.
چرا درِ خانه باز بود؟ من که صبح قفلش کرده بودم. و چرا چراغ طبقهی بالا روشن بود؟ من وقتی از خانه بیرون میروم، همیشه همهی چراغها را خاموش میکنم.
نوکِپنجه نوکِپنجه جلو رفتم و ساکت و بیسروصدا رفتم توی خانه. از راهروی تاریک گذشتم. کنار درِ آشپزخانه ایستادم و یواشکی سر و پوزهای آب دادم. درِ یخچال چارطاق باز بود!
اگر مثل پوملو یک فیل فیلسوفِ صورتی کوچولو بودی، با خرطومِ درازت چهکار میکردی؟ مثلاً با خرطومت کلاهِ گِرد و پیچپیچی درست میکردی؟ یا از شاخههای گوجهفرنگی آویزان میشدی و تاب میخوردی؟ یا اینکه با خرطومت توتفرنگیهای خوشمزه و رسیده را از بالای بوتهها میچیدی؟
جالیز یک بازی کارتیِ رقابتی است. بازیکن ها در این بازی با مدیریت جالیزهایشان، تلاش میکنند تا بهترین و گرانترین محصولات را بکارند. با فروش آنها، کسب و کارشان را حسابی سکه کنند. اما موفقیت در این کسب و کار، همان قدر که به سخت کوشی و تلاش احتیاج دارد... حواس جمع، حساب و کتاب و کمی هم شانس می خواهد. بهترین محصول را در جالیزها بکارید. به موقع محصولات را برداشت کنید. زمین ها را گسترش دهید و بهترین معاملات را با کشاورزهای دیگر انجام دهید تا بتوانید بهترین کشاورز «جالیز» باشید.
وقتی صدای پای نگهبان به حد کافی نزدیک شد، گفت: «سوپی رو که ازتون خواستم، برام آوردین؟» بعد به نگهبان یادآوری کرد: «من به خمیر نون حساسیت دارم.» البته دروغ میگفت. «و میوه هم بهم نمیسازه!» صدای غرولند بلندی از راهرو شنید و بعد نگهبان گفت: «عقب وایسا دخترهی نادون!» زانو زد تا دریچهی پایینِ در را باز کند و...
کاپوچین یک بازی هیجان انگیز با رنگ و زنگ و به سبک بازیهای همزمان است. یعنی بازیکنان در آن قرار نیست تا منتظر نوبت خودشان باشند، بلکه همه همزمان شروع به چیدن لیوانهایشان روی هم، با نهایت سرعت و دقت میکنند. باید قبل از بقیه با لیوانک هایی که در دست دارید ترکیب مناسبی بسازید. زنگ را به صدا دربیاورید تا در آخر با امتیاز بیشتر برنده شوید. تصویرهای مختلف، با رنگها و ترکیبهای متفاوتشان پیش روی شما هستند و البته حریفانی جدی و سرسخت. پس حواستان را جمع کنید! زنگ پیروزی کاپوچین فقط برای تیزترین چشمها و سریعترین دستها به صدا در میآید! همچنین این بازی را می توانید در سه سطح سختی ساده، متوسط و پیچیده بازی کنید.
من میخواهم برای اولینبار جشنوارهی شکوفهانگیز مدرسهجغدی بالادرختی راه بیندازم. خیلی بالبالی میشود! برنامههای جالبی داریم.شیرینکاری، شیرینیپزی، مسابقهی لباسهای خوشگل و مسابقهی نقاشی …
اما فقط یک هفته وقت دارم. چطوری باید تا آنوقت اینهمه کار را تمام کنم؟
«هفتصد سال اولی که در این خمره بودم، با خودم عهد کردم هرکس مرا آزاد کند، او را از مال دنیا بینیاز کنم، اما هیچکس مرا آزاد نکرد. در هفتصد سال دوم با خودم گفتم که هرکس مرا از این خمره بیرون بیاورد، او را صاحب تمام گنجهای زمین میکنم. اما باز این اتفاق نیفتاد. در طول چهارصد سال بعد مدام به خودم میگفتم حالا دیگر هرکس مرا از اینجا رها کند، او را به هر شیوهای که خودش تعیین کند، میکشم. و قرعه به نام تو افتاد.»
بلندبلند خندید. گفت: «حالا دیگر آمادهی مرگ شو.»
توی افسانهها آمده که سالهای سال پیش، جنها و پریهای جنگلهای اطرافمان بهخاطر این سکه با هم درگیر شدند و آخرسر جنگی درگرفت که بهش میگویم جنگ جنگل.
البته نیاز به گفتن نیست که اینها افسانه است، ولی خب داستانش تقریباً اینجوری بود که...
همهچیز از وقتی شروع شد که دقیقاً در یک لحظه، یک جن و یک پری سکهای زرّین پیدا کردند که وسط جنگل میدرخشید.
جن و پری شروع کردند به جروبحث. کمکم کارشان بالا گرفت و آخرسر همهی جنها و پریهای جنگل افتادند به جان هم و جنگ وحشتناکی را شروع کردند.
جناب گورکن سالهای سال است که در هتل بوبلی کار میکند. او مدیر مناسبتهای خاص است؛ یعنی مهمانیها و مراسم شادی را در هتل برگزار میکند.
کار بابایش هم همین بوده. کار بابابزرگش هم همین بوده.
جناب گورکن و دستیارش، خانم پیمز، دارند برای برگزارکردن جشن تولد سیلویا آماده میشوند. آقای سِسیل و خانم سِلیا پدربزرگ و مادربزرگ سیلویا هستند و هتل بوبلی هم مال آنهاست. جناب گورکن سخت مشغول کار است، اما نمیداند چهچیزی در انتظارش است.
فکر میکنی جشن تولد خوب برگزار میشود؟ با جناب گورکن همراه شو تا بفهمی.
این نقشهی عالیِ من است برای اینکه بتوانیم سگهای آدمخوار را بهترین گروهِ موسیقیِ کلِ عالَم کنیم!
بله!
چقدر ممکن است سخت باشد؟ (خیلی!)
کارهایی که الان میخواهم بکنم، اینهایند:
1. چند تا ترانهی دیگر بنویسم (دربارهی معلمها نه.)
2. یک ویدئوی تماشایی برای یکی از آهنگهایمان بسازم (راحت است.)
3. یک مقدار بخوابم. (سخت است وقتی سروصداهای بلند هِی آدم را بیدار میکنند.)
4. دِلیا را اذیت کنم. (ربطی به سگهای آدمخوار ندارد، ولی همیشه خوش میگذرد دیگر.)
آیا میدانستی کوسهها میتوانند جریان الکتریکی در موجودات دیگر را تشخیص بدهند؟ یا برخی از آنها پوشیده از منگولههای کوچکاند؟ حتی برخی از آنها میتوانند خارج از آب راه بروند!
کوسهها تقریباً در همهی اقیانوسهای جهان یافت میشوند. آنها بیش از 420 میلیون سال پیش به وجود آمدند؛ یعنی 200 میلیون سال زودتر از دایناسورها!
کوسهها قدرت بینایی فوقالعادهای دارند. به نظر میرسد دید آنها در زیر آب ده برابر قویتر از انسان باشد.
چه حالی پیدا میکنی اگر توی یکی از نامههای مرموزِ داییات این نوشته را پیدا کنی؟
هلند کشور قشنگی است! خصوصاً وقتی به جایجای آن سفر میکنی. البته بهشرطی که یک همسفر مثل «وینسنت ونگوگِ» عزیز کنارت باشد.
مگر میشود «داییسامانِ» هفتادوپنجساله در نوجوانیاش با «وینسنت ونگوگِ» قرنِ نوزدهم همسفر شده باشد؟ باز هم فضولیِ «مانی» و باقی بچهها گل کرده و رفتهاند سراغ وسایل خصوصی دایی.
دوقلوهای همسان، ژنهای کاملاً یکسانی دارند. توی دوروبریهایتان آدمهای دوقلو سراغ دارید؟ میتوانید آندو را از هم تشخیص بدهید؟
اگر دانشمندان نسخهای شبیهسازیشده از شما بسازند، ژنهای یکسانی خواهید داشت و درنتیجه، شبیهِ همدیگر خواهید بود، درست مثلِ دوقلوهای همسان.
بهترین اختراع دنیا چیست؟ تا حالا از آن «لحظههایی که ایدهی قشنگی در ذهنت جرقه میزند» داشتهای؟ شاید این ایده به نظر خیلی رؤیایی باشد، اما آیا میتوانی یک آسمانخراش را وزن کنی یا مثل یک اَبَرقهرمان جَست بزنی؟
با الگوگرفتن از ذهنهای درخشان تاریخ، با ما در سفری هیجانانگیز به جهان علم و دانش و دنیای اطرافت همراه شو.
این کتاب با نقاشیهای معرکه، ایدههای باحال و اظهارنظرهای جنجالی به این پرسشها پاسخ میدهد.
تاریخ مستطاب کفش
آلاستار قرمز، کتانی سفید، گیوه، کفش پاشنهدار،
گالش، صندل، چکمه...
یک دنیا قصه پشت هر کدام از این کفشها هست.
زمین مورد حمله فضاییها قرار گرفته است! شما این بار نه در نقش زمینیها بلکه در نقش فضاییها بازی میکنید و باید به سرعت و قبل از رقبای خود هدف مورد نظر روی زمین را به چنگ آورید! پاتک یک بازی هیجانی و سرعتی است که در آن بازیکنان باید در عین تمرکز و دقت، سریعا یکی از احجام بازی را که در کارت رو شده دیده نمیشود بردارند. این احجام عبارتند از مرغ، روبات، میز، آباژور و صندوقچه. سرعت بالای حل مساله، به همراه دقت لازم برای حل آن، این بازی را به یک تجربهی پرهیجان وشاداب تبدیل میکند که در عین حال برای افزایش قدرت تمرکز و تحلیل تصویر نیز بسیار مفید است. بازی پاتک یک بازی مهمانی حساب میشود که قوانین بسیار کمی دارد و قابل بازی کردن برای 2 تا 8 نفر است. کارتهای سوال بازی در دو دسته ساده و پیشرفته هستند و این امکان را به بازیکنان میدهند تا درجه سختی مورد نظر خود را انتخاب کنند. این بازی برای گروه سنی بالای هشت سال تا بزرگسالان قابل بازی کردن است.
۱. میتوانید از این کتاب برای دررفتن از کارهای حوصلهسَربَری مثلِ ناخنگرفتن استفاده کنید.
۲. همین که این کتاب را دست بگیرید، بهنظر میآید مشغولِ کاری هستید.
۳. اگر مشغولِ خواندنش باشید، احتمالِ اینکه پدر و مادر و معلمها مزاحمتان بشوند، کمتر است. (این واقعیت اثبات شده.)
۴. وانمود کنید خواندنِ کتابه جزوِ مشقهای مدرسهتان است، حتی اگر نیست.
و ...