یدانم بیشتر اوقات دیهگو خودش مقصر است. بس که هربار سرش جایی گرم است و دائم شیطنت میکند. اما وقتی خشم فریدا را میبینم و احساس میکنم با این خشم میتواند دودمان دیهگو را به باد بدهد، مجبور میشوم برای نجات جان آن مرد بیچاره از دروغ مایه بگذارم. مرد بیچارهای که اصلا نباید دلت برایش بسوزد. فریدا از او هم بدتر است و برای او که اصلا نباید دلت بسوزد. حتی وقتهایی که روی صورت نقاشیهایش قطرههای درشت اشک را نقاشی میکند، انگار دارد توی صورتت داد میزند: « حق نداری برای من دلسوزی کنی! فقط میت...
همه پرسش های اشتباه /4 (مگه امشب چه فرقی با بقیه ی شب ها داره؟)
قبل از اینکه «مگه امشب چه فرقی با بقیهی شبها داره؟» را بخوانید، پرسشهای زیر را از خودتان بپرسید:
1. وقتی یک قطار راه افتاده و با تمام سرعت حرکت میکند، میشود باز هم سوارش شد؟
2. اگر همهی آدمهای توی قطار مشکوک باشند، از کجا میفهمید باید دنبال کی بگردید؟
3. «قتل!»
4. صبر کنید! کی گفت «قتل»؟ نکند همهچیز از مسیر خودش خارج شده باشد؟
شهری بود و یک قطار و یک قتل. من در قطار بودم و فکر میکردم اگر معمای قتل را حل کنم، میتوانم شهر را نجات دهم. باید این سؤال را میپرسیدم که «کدامش شیطانیتر است؟ اینکه خودت قاتل باشی یا اینکه بگذاری قاتل فرار کند؟» بهجایش سؤال اشتباه را پرسیدم؛ کموبیش چهار سؤال اشتباه. این گزارشِ آخرینشان است.
سایر کتاب های همین ناشر
سلام به همه. بله، من دکتر مارمالادم! من از صبح داشتم تو این ککدونی چیزهای قشنگقشنگ پچپچ میکردم و گرگ هم ثابت کرد که خیلی خیلی پسر حرفگوشکن و معرکهای تشریف داره. اما آقای مار این مهمونی منه. متاسفانه باید ازت بخوام جمع و جور کنی بری پی کارت.
خیلی از بازرگانان در میان آن جمع خواستند کنیز را بخرند، اما دختر به هیچکدام راضی نشد. دستِآخر صاحب کنیز رو کرد به دختر و گفت: «پس خودت یکی را انتخاب کن. به این جمع نگاه کن و خودت یکی را از میان آنها انتخاب کن تا تو را به او بفروشم.»کنیز بهدقت به چهرهی آدمهایی که دورتادورش را گرفته بودند نگاه کرد و یکدفعه چشمش به علیمجدالدین افتاد که گوشهای ایستاده بود. یک آن احساس کرد قلبش بهشدت به تپش افتاده. بیاختیار دستش را بلند کرد و انگشتش را بهسمتِ او گرفت. گفت: «این همان مردی است که دلم می...
ببینید، رُفقا! این که چی شد و چطوری این تغییرها رو کردید مهم نیست.
چیزی که مهمه اینه که اگه بتونید نیروهاتون رو خوب کنترل کنید،
میتونیم ارتش ترسناک بیگانهها رو شکست بدیم.
دروغ چرا؟ اوضاع اصلاً خوب نیست...
این کتاب پر از داستان هایی هس که شما رو می خندونه
شهر اکفیلد یه نمایش بزرگ داره که همه دوست دارن توش شرکت کنن.
مخصوصا مارکوس. (اصلا چیز عجیبی نیست)
مامان و بابا به دلیا خیلی امر و نهی می کنن و این اصلا خوب نیست. و من فهمیدم اینکه بخوای با کلک یه اسکوپ بستنی کاراملی اضافه بگیری اصلا کار خوبی نیست.
ولی بالاخره نقاشی های من جز خارق العاده ترین ها شد.
زمین مورد حمله فضاییها قرار گرفته است! شما این بار نه در نقش زمینیها بلکه در نقش فضاییها بازی میکنید و باید به سرعت و قبل از رقبای خود هدف مورد نظر روی زمین را به چنگ آورید! پاتک یک بازی هیجانی و سرعتی است که در آن بازیکنان باید در عین تمرکز و دقت، سریعا یکی از احجام بازی را که در کارت رو شده دیده نمیشود بردارند. این احجام عبارتند از مرغ، روبات، میز، آباژور و صندوقچه. سرعت بالای حل مساله، به همراه دقت لازم برای حل آن، این بازی را به یک تجربهی پرهیجان وشاداب تبدیل میکند که در عین حال برای افزایش قدرت تمرکز و تحلیل تصویر نیز بسیار مفید است. بازی پاتک یک بازی مهمانی حساب میشود که قوانین بسیار کمی دارد و قابل بازی کردن برای 2 تا 8 نفر است. کارتهای سوال بازی در دو دسته ساده و پیشرفته هستند و این امکان را به بازیکنان میدهند تا درجه سختی مورد نظر خود را انتخاب کنند. این بازی برای گروه سنی بالای هشت سال تا بزرگسالان قابل بازی کردن است.
پوملو، فیل فیلسوفِ صورتی، خواب میبیند. خوابهای عجیبوغریب، خوابهای تار، خوابهای بامزه، خوابهای سُرسُرهای...
مثلاً خواب میبیند مایوی خالخالی تنش کرده و همه نگاهش میکنند، یا خواب میبیند که پرواز میکند!
تو هم مثل پوملو خواب میبینی؟ عجیبترین خوابی که دیدی چه بوده؟
دوست داری با خوابهای شگفتانگیز پوملو، فیل فیلسوف، همراه شوی؟
جمشید خانیان، نویسندهی پرکار و پرافتخار اهل آبادان، در کتاب در یک ظهر داغ تابستان دختری از بصره آمد داستان عاشقانهای پرشور را روایت میکند که سه نوجوان هر یک به طریقی با آن درگیر هستند. آنها که همگی در یک محله و در همسایگی یکدیگر زندگی میکنند، به صورت همزمان عاشق دختری میشوند که طی اتفاقاتی به همراه خانوادهی خود بهتازگی در محلهی آنها ساکن شده است.
هرج و مرج و ویرانی سیاره حشرات را فرا گرفته است و به زودی خلافکاران و قانونشکنان اختیار کل سیاره را به دست خواهند گرفت. شما در این بازی کارتی، در نقش یکی از فرماندهان سیاره، میباید نیروهای خوب خود را شناسایی کنید و در این راه از قدرت ذهنخوانی و حافظه خود برای خنثی کردن نقشه حریفان استفاده کنید.
اینهمه برف یعنی مدرسه تعطیل. بله! حیف که مجبورم روزم را با مارکوس بگذرانم (که خیلی روی اعصاب است).بهنظر عموکِوین فکرِ خوبی است که به مناسبت پنجاهمین سالگرد ازدواج آفتابهای لببوم یک عکس خانوادگی بگیریم. (من که فکر میکنم اسمِ چنینچیزی را نمیشود گذاشت هدیه).دِلیا هم خیلی مشتاق عکس خانوادگی نیست.بداخلاق شده (یعنی قیافهاش هیچ تغییری نکرده دیگر).
عُق!عکس خانوادگی نه!
پو خندهای تصنّعی سر داد، ولی خندهاش به شکل آه درآمد. «کاتسا... خودت فکرش را بکن اوضاع الان برای من چطور است. قریحهی من تمام جزئیات آن کوهها را در آن بالا نشانم میدهد، تمام جنگل را در آن پایین نشانم میدهد. حرکت تمام ماهیهای توی آبگیر و تمام پرندههای لای درختها را حس میکنم. حس میکنم این سوراخی که در آبگیر درست کردیم، دارد یخ میبندد. برف با سرعت تمام در ابرها شکل میگیرد، کاتسا. تا چند لحظهی دیگر قرار است برف ببارد.»
اندی و تری 13 طبقهی جدید به خانهدرختیشان اضافه کردهاند؛ این بار دیگر خانهشان خیلی بالا رفته!!! با یک دمندهی حبابصابونی، یک ماشین قاپنده (که میتواند هرچیزی را از هرجایی بقاپد)، یک طبقهی وقتتلفکنی، یک کارخانهی دستمالتوالت (چون هرچقدر دستمالتوالت داشته باشی، باز هم کم است)، یک طبقه برای پاهای دراز، یک مرکز مشاهدات فرازمینی، و بهترین کتابفروشی دنیا که واقع در یک خانهدرختیِ واقع در یک جنگلِ واقع در یک کتاب است!
ترجیح میدهی چی باشی؟ دختری که یک پسر خنگ فکر میکند او یک پسر است یا دختری که یک پسر خنگ فکر میکند او یک پسر است، در حالی که واقعاً دختر است؟
فردی میداند دوست دارد کدام باشد، اما جلوی تابی حرف اشتباهی زده که نه تنها او را رنجانده، بلکه احتمالاً به جشنتولدِ محشرش هم دعوت نمیشود. جشن تولدی با گاو مکانیکی و قلعهی بپربپر.
در بخش پروندههای عجیب، مرموز و خیلی سخت، آرامش حکمفرماست. کارآگاه سیتو دانشنامهی کارآگاههای بزرگ را میخواند که در آن عجیبترین پروندههای مشهورترین کارآگاهها را نوشتهاند. یک روز هم کسی داستانهای کارآگاه سیتو را در این کتاب مینویسد.
سروان چینمیادو با یک جورچین چینی ور میرود.
- کارآگاه! میخواهی توی چفت کردن تکههای این جورچین کمکم کنی؟
- نه، ممنون. الان فقط میخواهم دندانهایم را روی یک املت سیبزمینی چفت کنم.
اما در کلانتری مرکزی، آرامش هیچوقت خیلی طول نمیکشد.
تا حالا به این فکر کردی که تو کی هستی و چی هستی؟ یا از خودت پرسیدهای همین بدنی که داری، چگونه کار میکند؟ آیا به وجود خودت فکر کردهای یا به سرت زده که ممکن است دنیا و همهی چیزهای دیگر فقط خوابوخیال باشند؟
در این سفر به جهان شگفتانگیزِ خودت با ما همراه شو و با عقل و شعور خودت به ایدههای عجیب آن فکر کن.
این کتاب با نقاشیهای معرکه، ایدههای باحال و اظهارنظرهای جنجالی به این پرسشها پاسخ میدهد.
چهار سابقه دار دنیا را از دست هیولای مارمالاد نجات دادند و همه غرق در جشن و شادی هستن به جز آقای مار.
اون اصلا حوصلهی این بزن و بکوب رو نداره ! اما… !!!
نه ! نه ! اون خیلی قوی شده و فکرهایی شومی توی سرشه ! میخواد دوازه رو باز کنه !
سوسکها آنقدر تنوع دارند و رنگارنگاند که شاید باورتان نشود؛ یکچهارم کل گونههای جانوری شناختهشده در جهان سوسکاند! درحالحاضر، زیستشناسان حدود 400هزار گونه سوسک روی کرهی زمین یافتهاند، اما به گمان بعضی این تعداد بیش از دو میلیون گونه است.
چند تا سوسک بامزه:
سوسک سرگینغلتان شاخدار میتواند بیش از هزار برابر وزن خودش را هل بدهد.
این کتاب ماجرای هیولاها، معما، یک جشنوارهی موسیقی، چیزهای گمشده، من، و مارکوس است (البته نه لزوماً به همین ترتیب)، و یک معلم کمکی خیلی سختگیر، ولی نگذارید این آخری از خواندن کتاب منصرفتان کند
همه چیز از آن روزی آغاز شد که دعوتنامهای عجیب دریافت کردیم. با مربیهایمان در رختکن بودیم. من نامه را باز کردم و شروع به خواندن کردم. به بازی در تورنمنت «کمپ چهارم» دعوت شده بودیم. هیچکداممان چیزی دربارهی این مسابقات نمیدانست؛ حتی آلیسیا که همیشه داستانهایی از تیمهای افسانهای و اسرارآمیز برایمان تعریف میکرد. این که هیچیک از ما برای شرکت در مسابقات ثبتنام نکرده بود، نشان میداد شخص نامعلومی به مسابقهی اسرارآمیزی دعوتمان کردهاست، با قوانینی که با آنها آشنایی نداشتیم.
ساختمانِ مدرسه را ورانداز کرد. سام هیچ دلش نمیخواست بیشتر از آن توی حیاط بماند. دوید سمتِ زمینِ بازی. همین که به تابها رسید، یکهو چیزی به قوزکِ پایش چنگ انداخت.
پایین را نگاه کرد. پاهایش داشتند توی شنها فرو میرفتند!
خب، معلوم است که پای آدم موقعِ راهرفتن توی شن فرو میرود. اما نه اینجوری! انگار چیزی داشت او را پایین میکشید.
وقتش رسیده که با خوندن قسمتِ سوم چهار سابقهدار از خنده رودهبُر شین!
چهار سابقهدار قراره روزِ خیلی گندی داشته باشن!
این داستان رو از دست ندید!
اینقدر خندهداره که شلوارتون رو خیس میکنید!
چه حالی پیدا میکنی اگر توی یکی از نامههای مرموزِ داییات این نوشته را پیدا کنی؟
هلند کشور قشنگی است! خصوصاً وقتی به جایجای آن سفر میکنی. البته بهشرطی که یک همسفر مثل «وینسنت ونگوگِ» عزیز کنارت باشد.
مگر میشود «داییسامانِ» هفتادوپنجساله در نوجوانیاش با «وینسنت ونگوگِ» قرنِ نوزدهم همسفر شده باشد؟ باز هم فضولیِ «مانی» و باقی بچهها گل کرده و رفتهاند سراغ وسایل خصوصی دایی.
ماکاموشی 18 (کاراته موش)
در جزیره ی ماکاموشی، شهر نیوموش سیتی متولد شد. کودک که بود، خانواده ی استیلتن او را به موش خواندگی پذیرفتند و در همین شهر بزرگ شد و به دانشگاه رفت.