کی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود،آسیابان پیر قصه ما با پسرش در روستایی زندگی میکردند.در یکی از سالها خشکسالی شده بود،و دیگر کسی گندمی نداشت که برای آرد کردن نزد آسیابان بیاورد آسیابان و پسرش هم بیکار شدند.
کتاب مصور الاغ دانا قصهی کوتاهی در مورد امید و تلاش الاغی برای زنده ماندن را برای کودکان سه تا نه سال به تصویر می کشد. کشاورزی پس از برداشت محصولات مزرعه اش، آن ها را بر پشت الاغ پیرش گذاشت و راهی شهر شد تا آن ها را...
یکی بود یکی نبود، پیرزنی بود که پسر تنبلی به اسم حسن کچل داشت. حسن از صبح تا شب می خورد و می خوابید و مادرش مجبور بود کار کند. روزی پیرزن چند سیب سرخ از بازار خرید، سیب ها را کنار رختخواب، جلوی در، کنار باغچه و توی...
چوپانی هر روز گوسفندان را برای چرا به دشت و صحرا می برد. یک روز که حوصله اَش حسابی سر رفته بود شروع می کند به فریاد زدن و می گوید: گرگ آمده! مردم ده با شنیدن صدا برای کمک به او می روند اما زمانی که به آن جا می رسند،...
در زمان های دور پیرزنی بود که می خواست به دیدن دختر و دامادش که در آن سوی جنگل زندگی می کردند، برود. وقتی که پیرزن وارد جنگل شد با گرگ، پلنگ و شیری برخورد کرد و هر بار که آن ها خواستند پیرزن را بخورند، او از آن ها...