اینبار از بازرس ویژهی پلیس کمیسر ناگل که به خاطر کلهی کچلش در سراسر دنیا به کلیکر معروف است، کاری ساخته نیست. یکی از دوستانش را دزدیدهاند و آدم ربایان تهدید کردهاند که پلیس نباید دخالت کند، وگرنه… . هیچ ردی از...
کمیسر ناگل که به خاطر کلهی کچلش در سراسر دنیا به او کمیسر کلیکر میگویند و آن شش خلافکار سابق که حالا دیگر درستکار شدهاند، خیلی تصادفی به یک باند سرقت برمیخورند و خبر جلسهی مهم مافیای سرقت ماشین،پای آنها را به...
کاپیتان کچاپ با نیشخندی موذیانه به بلک گفت: «پیشنهاد من رو هیچجوری نمیتونی رد کنی…»و حالا او غیبش زده است. آیا بلکی، یکی از شش یارِ قسمخوردهی پارکهتل و دوست صمیمی کمیسر کلیکر، به همه خیانت میکند و با دزدی مثل...
کمیسر کلیکر به معمای دشواری برخورده بود. پینگپنگ، تبهکار پلید و زیرکی بود که بوی پلیس یا مأمور مخفی را از دهفرسخی تشخیص میداد. چطور میتوانست او را گیر بیندازد؟ او پول آدمربایی را کجا پنهان کرده بود؟ همینها کمیسر...
در کتاب حاضر کمیسر ناگل و دوستانش که روزی خلافکارانی فوق حرفه ای بوده اند و مدتی است دست از خلاف شسته اند و به شغلی شریف مشغولند، درگیر ماجرایی می شوند که دو طرف آن به دو تبهکار می رسد که می خواهند همدیگر را از میان...
این کتاب ماجرای دیگری از کمیسر کلیکر و دستیاران او که قبلا خلافکارانی حرفه ای بوده اند اما اکنون به کاری شرافتمندانه مشغول اند در خود جای داده است. کنوت کنیتر با گروه خفنی که جمع کرده، از زندان فرار می کند تنها با...
این کتاب ماجرای یک گروه خلافکار خیلی ماهر را روایت می کند که مدت هاست دست از خلاف کشیده اند و به شغل شریف هتل داری مشغول شده اند. شبی از شب ها گروهی از تبهکاران که یک سرشان به باندی حرفه ای به نام املت می رسد، برای...
این کتاب ماجرای دیگری از کمیسر کلیکر و همکاران حرفه ای او که قبلا خلافکارانی ماهر و زبردست بوده اند اما حالا به شغل شریف هتلداری مشغول شده اند در خود جای داده است. یک دزدی مسلحانه در یکی از بانک های منطقه اتفاق افتاده...
بدترین اوقات کارآگاهها همین تعطیلات تابستانی است. با خودم فکر کردم یعنی یکی نیست که خوکچههندیاش فرار کرده باشد یا حتی یک بسته پوشک بچه از ایشان کش رفته باشند؟ از همان اولین روزی که توانستم فکر کنم، کارآگاه خصوصی...
ظرف پنج دقیقه هرچه را میخواستم، فهمیدم. ولی خیلی حیفم میآمد که فریتس فقط اسکیتهایش را میخواست و دزدها برایش مهم نبودند. میگفت: «ایبابا! حتماً کار یکی از همین بچههاست.» اما من آنقدر بهخاطر اینکه مامان اجازه...
گردونه شروع کرد به چرخيدن دور خودش. کوچولوها جيغوويغ میکردند، پدر و مادرها سرِ هر دور فريادزنان اصرار میکردند که محکم به اسبها بچسبند. من انگشتانم را فروکردم توی گوشهايم. اما يکهو... چی شد؟ گردونه شروع کرد به...
زمين بازی برای يازده نفر در برابر يازده نفر خيلی کوچک بود. برای همين از هر تيمی هفت نفر بازی کردند. تنها دختر زمين يانا بود. اما او خيلي زود به ديگران نشان داد چهکاره است. میدويد و پاسهای عالی میداد، درجا سه نفر...